مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٣٣ - سؤال از لِم
استاد: بسیار خوب، عین است؛ آن وقت مسأله حرکت و تضاد دیگر از کجاست؟ چرا این را از هگل میپذیرند؟ هگل چون بر مبنای دلیل میگفت، میخواست حرکت را از تضاد انتزاع کند. شما میخواهید از راه علیت وارد شوید. با منطق علیت سازگار نیست. اگر از راه منطق علیت وارد شوید برگشتهاید به حرفهای دوهزار سال پیش.
- منطق علیت به این صورت که عرض میشود: چون هگل میگفت ذهن و عین یکی است بنابراین وقتی من استدلال میکنم که مثلًا از هستی و نیستی حرکت به وجود میآید، در واقع هم همین است یعنی جریان جهان هم از همین قرار است. حالا شما اسم بیرون را بگذارید «علت» و اسم داخل ذهن را بگذارید «دلیل». مادیها هم برمیگردند و میگویند: هگل میگفت همهاش ذهن است؛ ما میگوییم همهاش عین است، ذهن هم عین است.
حالا شما در این ذهنی که در واقع ذهن نیست و عین است میآیید اینطور فرض میکنید که از تضاد حرکت ناشی میشود و چون این همان عین خارجی است پس در واقع همان است.
استاد: اینکه نمیشود. به اصلش توجه نکردید. هگل که نگفت از تضاد حرکت ناشی میشود.
- آخر فرق «ناشی» با «استنتاج» چیست؟.
استاد: فرقش این است که او میگفت عالم عین همانطور عمل میکند که عالم ذهن عمل میکند؛ ذهن و عین یکی است؛ یعنی اگر مثلًا ما حرکت را تحلیل کنیم، به تضادها (دو تا ضد) منتهی میشود. اگر هستی و نیستی را- که دو امر متضاد (به قول او) هستند- در عالم ذهن با یکدیگر ترکیب کنید از این ترکیب «شدن» در میآید. دیگر مسأله این نیست که حرکت ناشی از هستی و نیستی است؛ میگفت حرکت یعنی همان هستی و نیستی.
- ما اصرار نداریم بگوییم «ناشی» است.
استاد: شما مسأله علیت را میگویید.
- در مرحله تصور اینطور است؛ در وجود خارجی ...
استاد: مسأله تصور نیست؛ مسأله این است که ارسطو آمده از راه محرک اول وارد شده است. حرفش این بوده که هر حرکتی احتیاج به محرک دارد. محرک یا متحرک است یا ثابت. اگر آن متحرک، طبیعی باشد یعنی خودش جزء طبیعت باشد، به حکم آنکه جزء طبیعت است باید متغیر باشد، پس خود آن باز علت محرکی میخواهد. تمام حرکات طبیعت در نهایت امر باید منتهی شود به یک محرک غیرمتحرک.
اما آقایان آمدهاند و گفتهاند: نه، ما مطابق حرف هگل جواب ارسطو را دادیم. نمیگویند که ما میگوییم حرکت به محرک احتیاج دارد، [تا ما بگوییم مطابق حرف هگل] حرکت به محرک احتیاج ندارد. اگر حرف هگل را میگفتند، میگفتند اصلًا حرکت یعنی همان هستی و نیستی؛ ترکیب اینها خود به خود یعنی حرکت. این را که نمیگویند؛ مسأله علیت را قبول میکنند، حرکت را قبول میکنند، محرک را قبول میکنند، نیرو را قبول میکنند و ... بعد میگویند تضاد «علت» حرکت است. اینجاست که دوباره گیر میافتند، یعنی همان حرفهای دوهزار سال پیش دوباره شروع میشود.
خود تضاد که شما میگویید، چیست؟ تضاد یک معقول ثانی است، انتزاع ذهن است.
برخورد و جنگ دو قوه در خارج را میگوییم «تضاد». پس باید دو نیرویی که در دو جهت مختلف عمل میکنند وجود داشته باشند تا اینها صفت تضاد را پیدا کنند. خود تضاد یک مفهوم انتزاعی است مثل زوجیت و فردیت، و منشأ انتزاع دارد ولی خودش یک عینیت نیست. حال وقتی تضاد یک عینیت ندارد، برویم سراغ قوههای متضاد: این قوه میخواهد این شیء را به این طرف ببرد و آن قوه به آن طرف؛ یا این قوه میخواهد این شیء را نگه دارد و آن قوه میخواهد آن را به حرکت درآورد. باز مسأله حرکت و مسأله قوهها آمد؛ باز همان حرفها میآید که آیا در طبیعت، قوهها و نیروها وضع ثابت دارند یا وضع متغیر؟ اگر ما اصل دیگر ارسطو را قبول کردیم که «آنچه به طبیعت و زمان و مکان تعلق دارد نمیتواند ثابت مطلق باشد بلکه باید به نحوی از انحاء متغیر باشد و اگر متغیر باشد پس علت میخواهد» حرف باز برگشت به حالت اول. وقتی اساس فلسفی هگل را قبول نکردیم و دوباره به قانون علیت در طبیعت برگشتیم، مسأله حرکت و تضاد به همان حرفهای اول برمیگردد و یک قدم هم جلو نیامده است. این حرفها فقط با مبنای حرفهای هگل درست است. [به آنها میگوییم] اگر آن مبنا را- که نه ما قبول داریم و نه شما بپذیریم، حرکت از تضاد انتزاع میشود؛ چون از نظر هگل این حرف درست نیست که بگوییم یک امر انتزاعی است؛ انتزاع یعنی چه؟! همین قدر که گفتید مال ذهن یعنی مال عین؛ امر انتزاعی دیگر معنی ندارد؛ هرچه انتزاعی است عینی است و هرچه عینی است انتزاعی است. همین قدر که گفتید حرکت استنتاج میشود از تضاد، قضیه حل شده است. ولی وقتی آن حرفهای هگل باطل شناخته شده است این حرفها هم به طریق اولی باطل شناخته شده است و دیگر چیزی در کار نیست.