مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٣٠ - سؤال از لِم
پیدا میشود، آنگاه عکس العملی به نام «تک سرفه» پیدا میشود. پس در جریان عینی، قضیه از میکرب شروع میشود، به آن عفونت میرسد و از آن عفونت به این عارضه تک سرفه میرسیم. ولی در جریان کشف، قضیه از آن طرف شروع میشود.
اول تک سرفه مشاهده میشود، از آنجا کشف میکند عفونت ریه را، و از عفونت ریه کشف میکند که میکربی وارد ریه شده است. اینطور نیست که همیشه به همان ترتیبی که جریان عینی پیدا شده است جریان ذهنی پیدا شود. جریانهای ذهنی احیاناً از جهت معکوس میآید ولی در عین حال شناخت، شناخت عینی است؛ یعنی ذهن که از این مسیر معکوس میآید نمیگوید: پس تک سرفه علت است و عفونت معلول و آن میکرب معلولِ معلول، بلکه ذهن حکم میکند که همان میکرب علت است و عفونت معلول آن و تک سرفه معلول معلول. طرز انتقال و کشف ذهن به آن ترتیب است که گفتیم.
آنچه که فلسفه هگل را از دیگر فلسفهها ممتاز میکند این است که وی میگفت:
معقول و محسوس، عین و ذهن عیناً یک جریان را دارند، عیناً یک جور عمل میکنند، بلکه ذهن و عین اصلًا دو چیز نیستند. این غلط است که گفتهاند ذهن یک چیز است و عین چیز دیگر، بلکه تکامل جهان تکامل علم است و تکامل علم تکامل فلسفه است و همانطور که ذهن همیشه از راه دلیل حرکت میکند عالم عین هم از راه دلیل وارد میشود؛ یعنی اصلًا طرز عملکرد جهان هم همان طرز عملکرد ذهن است؛ همانطور که ذهن استدلال میکند، عین دارد استدلال میکند [١].
[١].- بر مبنای خودش که جهان را یک ذهنی بگیریم که این قابل انتقاد نیست.
استاد: نه، جهان را ذهنی نمیگیرد. این اشتباه است که بگوییم جهان را ذهنی میگیرد.
هگل را نه میشود ایده آلیست دانست و ذهنی، و نه میتوان عینی دانست، هیچیک از اینها نیست. از هر ذهنیای ذهنیتر است و از هر عینیای هم عینیتر است.
- «ذهنی» به معنای اینکه به اصطلاح خودشان میگویند ایده آلیسم ابژکتیو، و ذهن در اینجا مثل علم باری است.
استاد: نه، اشتباه است. اصلًا حرف او را درک نکردهاند که چیست. مسأله اینطور نیست.
او اساساً دیوار میان ذهن و عین را برداشته است.
- همین میشود دیگر؛ این جهان هم مثل یک ذهن، یک ذهنی است.
استاد: خیر، ذهن مثل جهان است؛ چرا بگویید جهان مثل ذهن است؟.
- اصلًا هر دو یکیاند.
استاد: بله، هر دو یکیاند، ولی اینطور نیست که جهان شد مثل ذهن؛ این حرفها نیست.
اساساً دیوار میان ذهن و عین را برداشته است. جهان نه ذهن است نه عین. آنطور که دیگران گفتهاند ذهن، اصلًا ذهنی وجود ندارد؛ آنطور که دیگران گفتهاند عین، اصلًا عینی وجود ندارد، چون ذهن و عین در مقابل یکدیگر قرار گرفتهاند. تا ذهن و عین در مقابل یکدیگر قرار نگیرند نمیشود یک فلسفه را گفت عین گراست یا ذهن گرا. یک فلسفهای که آمده است اصلًا دیوار میان ذهن و عین را برداشته است چیزی منحصر به خودش است. باطل است، ولی بالاخره منحصر به خودش است. این را نمیشود گفت اینطور است یا آنطور؛ هیچیک از اینها نیست. از اول، از همین مقسم ذهن و عین و تمام حرفهای دیگر براساس دوگانگی ذهن و عین است. وقتی که دوگانگی وجود نداشت دیگر این حرفها مطرح نیست که آیا ذهن گراست یا عین گرا؟ اصلًا ذهن و عین برایش مطرح نیست.