مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٤٠ - بیان نظریه کعبی با تفصیل بیشتر
حالا شما حدوث را اینطور معنی کردید؛ بیایید قدم را هم معنی کنید. آن وقت قدم چه معنایی دارد؟ اینهایی که میگویند عالم قدیم است یعنی چه؟.
استاد: آنهایی که میگویند عالم قدیم است میخواهند بگویند زمان محدود نیست، بلکه نامحدود است.
- خیر، آنها هم ممکن است بگویند که ما قبول داریم که عالم از نظر زمانی محدود است ولی به هر حال این امتداد زمانی باید متصل به ذات خالق باشد یعنی همیشه باید متصل به آن علتش باشد.
استاد: آن، بحث انفکاک معلول از علت تامه است. اجازه بدهید، حال عرض میکنم.
آنها میگویند بحث ما بر سر لفظ که نیست. شما اسم این را میخواهید «حدوث» بگذارید، میخواهید «قدم» بگذارید. شما میخواهید بگویید رشته زمان الی غیرالنهایه وجود داشته است، عالم الی غیرالنهایه هرچه جلو برویم وجود داشته است؛ یعنی اگر ما بخواهیم عمر عالم را تحت محاسبه دربیاوریم به جایی نخواهیم رسید و نمیتوانیم حساب کنیم که عالم چقدر عمر دارد. عالم پیر است، عالم کهن است؛ کهن به معنی اینکه اصلًا آغازی ندارد. ولی ما میخواهیم بگوییم آغاز دارد. «حدوث» که ما میگوییم به معنی همان آغاز داشتن است. شما میگویید این جسم به یک سطح منتهی میشود، این سطح به یک خط منتهی میشود، این خط به یک نقطه منتهی میشود. ما میخواهیم بگوییم این زمان به یک نقطه منتهی میشود. ما این را میخواهیم بگوییم، حال شما اسمش را میخواهید «حدوث» بگذارید میخواهید نگذارید. ما سر لفظ که بحث نداریم، بر سر این مطلب بحث داریم.
آن وقت قهراً مسأله انفکاک معلول از علت تامه هم اشکالی ایجاد نمیکند. این باز مثل این است که کسی بگوید شما که میگویید ابعاد عالم محدود است پس به یک جا میرسیم که عالم تمام میشود و بعد از آنجا خالی میماند، پس بین عالم و خدا که آن طرفِ عالم قرار دارد فاصله واقع شده است. دیگر فاصله در آنجا معنی ندارد. عالم در ذات خودش نامحدودی مکانی قبول نمیکند. ماده در ذات خودش نامحدودیت را قبول نمیکند؛ نمیتواند نامحدود باشد؛ ولهذا آیا از نظر مکانی میشود گفت که عالم از خدا جدا شده است؟ جدایی معنی ندارد. عالم اگر از نظر مکانی نامحدود هم باشد با خداست؛ خدا با عالم است؛ اگر از نظر مکانی محدود باشد باز هم خدا با عالم است؛ چون غلطاست که ما بگوییم: خدا در کجای عالم است؟ بلکه باید بگوییم: عالم در کجای خداست؟ عالم در مرتبه فعل خداست. سخن در این فعل است که آیا متناهی است یا نامتناهی.
از نظر زمانی هم عالم در مجموع خودش یک فعل خداست، حال این فعل یا متناهی است یا نامتناهی. اگر این فعل خدا از نظر زمان متناهی هم باشد انفکاک پیدا نشده است.
انفکاک باز بر اساس این است که ما یک زمان منهای عالم داریم. وقتی که زمان منهای عالم نداریم اصلًا انفکاک در اینجا معنی ندارد.
از این جهت است که باید این مسأله مرجح حدوث عالم را- به تعبیری که در اینجا مطرح شده است- نه از راه انفکاک معلول از علت تامه (که تاکنون گفتهاند) بلکه از راههای دیگر مورد بحث قرار داد و بر متکلمین اشکال و ایراد وارد کرد. از طریق انفکاک معلول از علت تامه که وارد بشویم اشکالی بر حرف متکلمین نیست. اگر اشکالی بر حرف متکلمین باشد از راههای دیگری است که آن راههای دیگر را باید بعداً ببینیم که آیا میتوانیم وارد بحثش بشویم یا نه.
- آیا در این نظریه، زمان حتما باید از اجزاء و «آن» ها تشکیل شده باشد؟.
استاد: نه.
- بنا به فرمایش شما آن «آنِ» الست که وجود دارد ...
استاد: ما همیشه گفتهایم که فرق است میان دو «آن»؛ یعنی همیشه دو «آن» قابل فرض است: «آن» ی که مبدأ زمان است و «آن» ی که زمان مبدأ اوست.
«آن» ی که مبدأ زمان است آن اجزاء فرضی است که از آنها زمان تشکیل میشود؛ و این مسلّماً دروغ است، چون زمان یک واحد متصل است نه یک مجموعه جمع شده از ذرات ریز آنات.
ولی «آن» به آن معنای دیگر یعنی طرف زمان، که متأخر از زمان است و مثل نقطه است برای خط.
این مثل این است که شما یک وقت نقطه را به نحوی فرض میکنید و میگویید نقطه یعنی آن چیزی که از چیده شدن آنها پهلوی یکدیگر خط به وجود میآید. این غلط است؛ خط جمع نقطههای چیده شده در کنار یکدیگر نیست. و یک وقت میگویید: نه، خط یک امتداد واحد متصل پیوسته است ولی چون نهایت دارد نهایت خط را من «نقطه» میگویم. به آن معنا نقطه قابل اعتبار است.
- مثل «آنِ» وصول است.
استاد: همینطور است؛ به آن معنا قابل اعتبار است.
[مراد از «مبدأ»، منشأ و علت است نه آغاز].