مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٨١ - مقدمه سوم
انتزاع میکند؛ یعنی میگوید: وجود «الف» علت است از برای وجود «ب» و عدم «الف» علت است از برای عدم «ب» [١].
[١]. اتفاقاً در احکام و قضایا و به تعبیر امروز در مسأله شناخت به همان اندازه که وجودها- که حقایق و امور عینی هستند- نقش دارند عدمها هم نقش دارند. همین عدمهای اعتباری اگر نباشد صرف وجودها شناخت کامل به ما نمیدهند.
مثلًا ما میگوییم: «شوفاژ داغ است پس اتاق گرم است. شوفاژ داغ نیست پس اتاق گرم نیست (یا سرد است)».
چرا اتاق گرم نیست؟ زیرا شوفاژ داغ نیست. به همان استحکام منطقی و با همان یقین و اطمینانی که میگوییم:
«اتاق گرم است به دلیل اینکه شوفاژ داغ است» حکم میکنیم و میگوییم: «اتاق سرد است به دلیل اینکه شوفاژ داغ نیست» و حال آنکه وقتی که میگوییم: «شوفاژ داغ نیست پس اتاق هم گرم نیست» (که البته سردی همان نبود حرارت است و چیز دیگری نیست) این یک واقعیت نیست، بلکه سلب واقعیت است، لاواقعیت است. گرم نبودن اتاق یعنی این واقعیت در این مرحله از زمان و در این نقطه از مکان نیست. داغ نبودن شوفاژ هم لاواقعیت است، هیچ است، اصلًا چیزی نیست، لاشیء است. اینها هر دو لاشیءاند؛ نه این شیئیت دارد نه آن و نه رابطهای میان این دو لاشیء هست ولی درعین حال ذهن از مقایسه وجودها با یکدیگر این عدمها را انتزاع میکند.
ریشه انتزاع عدم چیست و چگونه ذهن عدم را انتزاع میکند؟ میگویند ذهن از وجودها عدم را انتزاع میکند.
چگونه از وجودها عدم را انتزاع میکند؟ به این نحو انتزاع میکند که یک وجود محدود را در یک ظرف میبیند.
مثلا فرض کنید این سفیدی را در اینجا میبیند. این سفیدی یک امر وجودی است. یک امر وجودی دیگر هم در اینجا هست و آن این شیء است که سیاه است. بعد این سفیدی را که در اینجا دیده است که جایش هم همین جاست و جای دیگری نیست در یک مرتبه دیگر از وجود میآورد. وقتی این را در مرتبه دیگر از وجود میآورد و مورد بررسی قرار میدهد میبیند که این را در اینجا پیدا نمیکند یعنی این سفیدی را در این شیء که سیاه است پیدا نمیکند. اولین برخورد ذهن این است که هیچ چیزی پیدا نمیکند و دست خالی برمیگردد.
خیال میکند که این سفیدی در اینجا هست، وقتی که میآید میبیند این سفیدی در اینجا نیست؛ یعنی این را نمییابد. در اینجا حالتی که برای ذهن رخ میدهد همان حالت نفی است، سلب است، سر تکان دادن است، رفع از واقع است، به این تعبیر که میگوید: هیچی نیست. بعد در مرتبه دوم همان نیافتن آن را به عنوان یک نوع یافتن اعتبار میکند. مرحله انتزاع و اعتبار ذهن در همین جاست؛ مجازش در همین جاست که نیافتن را یک نوع یافتن اعتبار میکند و میگوید: «یافتم که نیافتم» با اینکه در اینجا چیزی را نیافته است نه اینکه یافته است نیافتن را.
چیزی نمییابد. این حالت «هیچ چیز نیافتن» را مجازاً چیزی اعتبار میکند و آن این است که: یافتم نیافتن را؛ یعنی یافتم نبود آن را. گویی ذهن آن نیافتن خودش را (که همان عمل نیافتن است) به منزله حالتی.
برای آن شیء فرض میکند که: یافتم «نه» او را؛ «نه» او را یافتم.
از این جهت است که ما همیشه گفتهایم که یکی از شاهکارهای ذهن انسان انتزاع امور انتزاعیه است؛ و درمیان همیشه گفتهایم ذهن کارش این است که یک معنا و مفهومی را از یک جا میگیرد و به جای دیگر تطبیق میکند (حال یا تطبیق میکند و یا میخواهد تطبیق کند)؛ یک معنا و مفهومی را که مربوط به یک جای بالخصوص است میخواهد ببرد در جای دیگر بخواباند.
البته به موردی که خطا کرده باشد کاری نداریم.
امور انتزاعیه آن که از همه مهمتر است همین انتزاع عدم و نیستی است که به انسان امکان تفکر میدهد که اگر این قدرت انتزاع عدم و نیستی نبود ذهن امکان تفکر پیدا نمیکرد، که ما باز میرسیم به همان مسأله معروف شناخت که قسمتی از عناصر تفکر و عناصر شناخت را معانی و مفاهیمی تشکیل میدهند که خود اینها مصداق واقعی در خارج ندارند بلکه مصداقهایشان مصداقهای مجازی است.
- در اینجا بنده این مطلب را به عنوان معترضه ذکر میکنم که این گونه خصوصیات شناخت درواقع ارتباط مستقیم دارد با آن مرتبه وجودی ذهن انسان.
استاد: البته چنین است؛ این هم یک نوع قدرتی است که ذهن برای این کار دارد.
- بله، یعنی ما میتوانیم از این گونه قوا و خصوصیاتی که ذهن دارد واقعاً به مرتبه وجودی شناخت استدلال کنیم و برعکس میتوانیم از این گونه شناختها که برای ذهن حاصل میشود استدلال کنیم بر اینکه ذهن از لحاظ رتبه وجودی غیر از مادیات است و این توانایی را میتوانیم دلیل بر غیرمادی بودن ذهن بدانیم.
استاد: همینطور است؛ یعنی از همین کارهای خاصی که ذهن انجام میدهد ما میتوانیم به ماهیت ذهن پی ببریم که اگر ذهن صرفاً یک امر مادی بود یعنی فقط عبارت بود از همین سلسله اعصاب انسان- که فقط قدرت تصویربرداری از اشیاء را دارد و نه چیز دیگر- آن وقت این کارهای شگفتانگیز از آن صادر نمیشد.