مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٤٦ - ریشه تاریخی بحث حدوث ذاتی و حدوث زمانی
در نظر بگیریم، بعد از اقامه برهان بر ذات واجب الوجود، برهان اقامه میشود بر اینکه واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات والحیثیات است. این غیر از این مسأله است که آیا واجب الوجود دارای صفات عارضی هست یا نیست، و از آن عمیقتر است. «واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات والحیثیات است» یعنی امکان ندارد که واجب الوجود در یک حیثیت واجب باشد و در یک حیثیت دیگر ممکن.
این مسأله در حکمت اسلامی مثل بدیهیات تلقی میشود که واجب الوجود همانطور که واجب الوجود است هر صفت ممکنی هم که برای او فرض شود آن صفت را وجوباً دارا میباشد، حال این صفت ممکن هرچه میخواهد باشد: اگر صفت علم را درنظر بگیریم او واجب العالمیة است نه ممکن العالمیة؛ اگر صفت قدرت را درنظر بگیریم او واجب القادریة است نه ممکن القادریه؛ اگر صفت حیات را در نظر بگیریم او واجب الحیوة است نه ممکن الحیوة؛ اگر صفت اراده را درنظر بگیریم او واجب الارادة است نه ممکن الارادة؛ اگر صفت خالقیت را درنظر بگیریم در آنچه که به صفت ذاتش مربوط میشود او واجب الخالقیة است نه ممکن الخالقیة؛ و همچنین واجب الفاعلیة است نه ممکن الفاعلیة؛ واجب الفیاضیة است نه ممکن الفیاضیة.
پس ما اگر به عالم هم کاری نداشته باشیم، به اصل «کل حادث مسبوق بقوة و مادة تحملها»- که این نگاه از این سویی یعنی نگاه ازناحیه خلقی است- هم کاری نداشته باشیم، بلکه از آن جنبه و از آن سمت دیگر یعنی از جهت خالق و واجب الوجود و پدیدآورنده عالم نگاه کنیم خدا همان گونه که از ازل وجود دارد و از ازل عالم است و از ازل قادر است، از ازل فیاض هم هست. فیاضیت، جود و خلق از او انفکاک پذیر و جدایی پذیر نیست؛ یعنی اینچنین نیست که واجب الوجود امکان فیاضیت داشته است و بعد فیاضیت پیدا کرده است؛ او همیشه واجب الفیاضیة بوده است. بنابراین امکان ندارد که عالم یعنی فیض وجود و فیض هستی از او جدایی پذیر باشد.
البته بعد یک مسأله دیگری هم در اینجا پیدا میشود که: در خود عالم و در لابلای قضایا «حوادث» وجود دارد، این حوادث که امور حادث و زمانی هستند چگونه با قدیم رابطه پیدا میکنند؟ این همان مسأله «ربط متغیر به ثابت» است که مسأله دیگری است و ریشه دیگری دارد، ولی به هرحال کل عالم از ذات واجب الوجود انفکاک پذیر نیست که فرض بشود خدا از ازل وجود داشته است و عالمی نبوده است و بعد در لایزال مانند کسی که چرتش پاره شده باشد دفعتاً به فکر خلق عالم بیفتد و عالمی خلق کند. این حرف معنی ندارد.
- «عالم را خلق کند» یعنی چه چیزی از عالم را خلق کند؟ آیا منظور ماده عالم است؟.
استاد: هرچه که باشد؛ غیر از خودش؛ ماسوای خودش.
- هرچه که باشد، بالاخره با خداوند چه چیزی بوده است؟.
استاد: با خداوند هیچ وقت هیچ چیزی نبوده است، ولی [آنچه] «از خداوند» بوده، همیشه بوده است.