مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٨ - برهان سوم
چیز است و اضافهاش به علت چیز دیگر؛ نه این است که معلول ذاتی است مرتبط به علت، یعنی ذات او چیزی است و ارتباط هم چیزی؛ بلکه معلول ذاتی است عین اضافه به علت (که این اضافه غیر از اضافهای است که در باب «مقولات» میشناسیم و به عنوان یکی از مقولات ارسطویی به شمار میرود) [١]؛ چرا؟ (فعلًا به بیانی که ایشان گفته است عرض میکنیم) برای اینکه اگر ما برای معلول، ذاتی فرض کنیم و رابطهای، حیثیتی فرض کنیم و رابطهای، لازم میآید که در آن حیثیت مستغنی از علت باشد و حال آنکه معلول به تمام ذات و به تمام هویت خودش وابسته به علت است. پس در اینجا ارتباط و مرتبط یک چیز است؛ تعلق و متعلق یک چیز است؛ اضافه و مضاف یک چیز است.
بیان خود ما: بیانی که ما قبلًا درباره رابطه علت و معلول و وجود دادن علت به معلول میکردیم [٢] این مطلب را که صدرالمتألهین فرموده است بسیار تأیید میکند.
وقتی که ما میگوییم علت معلول را ایجاد میکند و به معلول وجود میدهد در ابتدا ذهن از باب اینکه الفاظ و معانی را از روابط و امور معمولی مادی گرفته است خیال میکند که وجود دادن علت به معلول هم از قبیل دادن فلان شیء است به فلان شخص. همانطور که وقتی میگوییم الف فلان شیء را به ب داد، مثلًا زید پول را به عمرو داد، لااقل چهار امر تصور میشود: معطی (به صیغه اسم فاعل)، معطی (به صیغه اسم مفعول)، مُعطی الیه و اعطاء (که در اینجا زید مُعطی است، پول معطی است، عمرو معطی الیه است و اعطاء هم یک امر علیحده است ورای همه اینها و همان عملی است که معطی مثلًا دست در جیبش میکند و پول را منتقل میکند به معطی الیه)، در مورد علیت و وجود دادن علت به معلول هم ذهن خیال میکند که مطلب ازهمین قرار است و حال آنکه ما در باب علیت، لفظی نداریم غیر از اینکه به همین نحو تعبیر کنیم و بگوییم علت به معلول اعطاء وجود کرده است؛ «علت معلول را ایجاد کرده است» یعنی علت به معلول اعطاء وجود کرده است. اکنون ما میآییم با دقت فلسفی تحلیل میکنیم تا ببینیم حقیقت امر از چه قرار است.
[١]. از آن وقت برای تمایز این دو نوع اضافه از یکدیگر، اسم آن اضافه را گذاشتند «اضافه مقولی» و اسم این اضافه را گذاشتند «اضافه اشراقی» یعنی اضافهای که عین اشراق علت است.[٢]. [رجوع شود به بحث «امتناع اعاده معدوم» مجموعه آثار ٩ و بحث جعل از کتاب شرح منظومه (مجموعه آثار ٥) و پاورقیهای مقاله هشتم اصول فلسفه و روش رئالیسم.]