مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٧٤ - بازگشت به اصل بحث
می دیدند.
همانطور که امروز میگویند، الآن در این فضا خیلی چیزها ممکن است وجود داشته باشد که ما نمیبینیم. الآن در باطن این عالم و در باطن همین طبیعت آنقدر غوغاست، آنقدر عالمها هست، آنقدر اشیاء هست که اگر یک نفر اهل حقیقتی باشد که بتواند در افراد تصرف کند در همین جا که انسان نشسته است آنقدر دنیاها میبیند که غرق در حیرت میشود. البته اینها همه در باطن این عالم است نه در این فضا و نه در این طبیعت، که اگر چنین باشد میشود «طبیعی». «در باطن این عالم» یعنی همین جا، نه اینکه باطن عالم یعنی پشت آسمانها. باطن عالم یعنی آنچه که در بطن عالم است نه در بیرون عالم.
بیرون عالم که باطن عالم نیست.
الآن در همین شرایط، محیط بر همین زمان و محیط بر همین مکان همین حقایق وجود دارد. فقط یک روزنهای از درون انسان باید باز شود تا آن حقیقت را ببیند. نه اینکه در یک جای دیگری در بیرون این زمان و در بیرون این مکان، در پشت فلک الافلاک یک چیزی وجود دارد؛ نه، همین جا وجود دارد؛ یعنی شما فقط این بعد طبیعت را میبینید، خیال میکنید که فقط همین هست. آنچه که از طبیعت هزار درجه قویتر است و محیط بر طبیعت است و با طبیعت وجود دارد (طبیعت خودش با خودش وجود ندارد ولی آن با همه طبیعت وجود دارد) آن را نمیبینید ولی هست.
- «باطن این عالم» به چه معناست؟ اینکه شما میگویید در باطن همین عالم، ارواح هست این باطن عالم کجاست؟.
استاد: همین که بگویید باطن عالم کجای عالم است آنوقت دیگر باطن عالم نیست. باطن عالم اگر بخواهد در یک جایی از عالم باشد که دیگر باطن نیست.
- یعنی چگونه میشود انسان باطن عالم را بفهمد؟.
استاد: الآن باطن شما چگونه است؟ شما خودتان در باطن خودتان هستید. الآن «منِ» شما در باطن این بدن شماست؛ این «من» را نشان بدهید در کجاست.
- گفتگوی پیغمبر با زید هم در رابطه با همین باطن انسان است.
استاد: بله، در این زمینه احادیث زیادی داریم الی ماشاء اللَّه. مولوی آن حدیث را به شعر آورده است؛ چه شیرین هم آورده است. البته در تعبیرات مولوی فقط اسمش فرق میکند. او اسمش را «زید» آورده است و شاید در اخبار اهل تسنن هم به نام زید بوده است ولی در اخبار ما به نام «حارثه» است و خیال میکنم چون یک زیدبن حارثهای بوده است مولوی حارثه را با زیدبن حارثه اشتباه کرده و قضیه را به نام «زید» آورده است. در کتاب کافی هست که پیغمبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله یک روز هنگام بین الطلوعین به میان اصحاب صُفّه رفتند (چون معمولا ایشان بعد از نماز به دیدار آنها میرفتند، از آنها خبر میگرفتند و به آنها رسیدگی میکردند). «فَنَظَرَ الی شابٍّ فِی المسجدِ وَ هُوَ یخْفِقُ و یهوی بِرَأسِهِ، مُصْفَرّاً لَوْنُهُ، قَدْ نَحِفَ جِسْمُهُ و غارَتْ عَیناهُ فی رَأسِه» جوانی را دیدند که داشت تلوتلو میخورد، رنگش زرد و بدنش نحیف و لاغر بود و چشمهایش در حدقه فرو رفته بود. حضرت به او فرمود: «کیفَ اصْبَحْتَ؟» عرض کرد: «اصْبَحْتُ یا رسولَ اللَّهِ موقِناً».
حضرت فرمود: «فَما حقیقةُ یقینِک»؟ گفت: «انَّ یقینی یا رَسولَ اللَّهِ هُوَالَّذی احْزَنَنی وَ اسْهَرَ لَیلی وَ أَظْمَأَ هَواجِری» یقین من همانی است که مرا اندوهگین ساخته و شب خواب را از من گرفته و روزها مرا تشنه نگه داشته است. بعد گفت: یا رسول اللَّه! الآن درحالی هستم که گویی اهل بهشت را میبینم که در بهشت متنعمند و گویی اهل جهنم را مینگرم که در آتش معذبند «وَکأَنِّی الْانَ اسْمَعُ زَفیرَ النّارِ یدورُ فی مَسامِعی» و گویی الآن صدای زبانه کشیدن آتش دوزخ را با این گوش خودم میشنوم. بعد حضرت فرمود: این بندهای است که خداوند قلب او را به نور ایمان منور کرده است. مولوی میگوید:
گفت پیغمبر صباحی زید راکیف اصبحتای رفیق باصفا.
گفت عبداً موقناً، باز اوش گفت کو نشان از باغ ایمانگر شکفت.
گفت تشنه بودهام من روزهاشب نخفتستم ز عشق و سوزها.
گفت از این ره کو ره آوردی بیاردر خور فهم و عقول این دیار.
گفت خلقان چون ببینند آسمان من ببینم عرش را با عرشیان.
و بعد از چند بیت دیگر میگوید:
این بگویم یا فروبندم نفس لب گزیدش مصطفی یعنی که بس.
- بعضی خوابها هست که فی الواقع ارتباط خیلی نزدیک دارد با وقایع آینده؛ آیا این حکایت از این مطلب که فرمودید نمیکند؟.
استاد: بدون شک همینطور است؛ قسمتی از خوابها اینچنین است. میدانید که خواب ریشههای متعدد و گوناگونی دارد و بسیاری از خوابها اتصالکی باعالم دیگر دارد، یعنی یک برقی است که از یک جای دیگری میزند، منتها نه به این شکلی که انسان در خواب میبیند؛ آن به شکل دیگری ظاهر میشود ولی انسان که آن را در ذهن خودش تصویر میکند مطابق بافت ذهنی خودش تصویر میکند؛ یعنی آن حقیقتی که او میبیند تمثلش در ذهنش مطابق ذهن خودش است ولهذا هرکسی تمثل ذهنی و تمثل خوابیاش متناسب است با ساخته روح خودش. مثلا انسان پدر یا برادر خودش را خواب میبیند، ولی آنچه را که دیده است یک چیز دیگر و یک حقیقت دیگر است. آن حقیقت دیگر وقتی که در درون انسان متمثل میشود به یک صورتی از آن صورتهای درونی انسان متمثل میشود، مثل جبرئیل که وقتی متمثل میشد به صورت دحیه کلبی متمثل میشد.
بعد مثلا به صورت حروف و کلمات و به شکل گفتار چیزهایی میگوید که انسان تعجب میکند.