مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٤ - معمای بزرگ شناخت
بزرگی که در مسأله شناخت وجود دارد این است.
علت اصلیاش این است که اگر این معانی یعنی همین معقولات ثانیه یک عناصر مستقلی میبود و هیچ ارتباطی با معقولات اولیه نمیداشت و میان اینها و معقولات اولیه جدایی کامل حکمفرما میبود- به آن شکلی که کانت میان امور قبلی خودش و امور ذهنی فرض کرده است- ما نمیتوانستیم به کمک این معانی عالم خارج را کشف کنیم. اگر اینها یک سلسله پیش ساختههای ذهن بودند و ما قائل بودیم که [برای تحقق هر شناختی] یک مقداری اشیاء از خارج میآید، یک مقدار هم ذهن از خودش سرمایه قبلی دارد و این دو سرمایه جدا که تعلق به دو دنیای مختلف دارند با یکدیگر مخلوط میشوند و از اینجا شناخت پیدا میشود، به همان بن بستی گرفتار میشدیم که آقای کانت گرفتار شده است؛ یعنی معنی نداشت که ما عالم خارج را با سرمایهای کشف کنیم که نیمش از خارج آمده و نیم دیگرش از دنیای دیگری آمده است که اصلًا با خارج ارتباط ندارد.
ولی مسأله عمده این است که این معقولات ثانیهای که برای ما ابزار معرفت و ابزار شناخت هستند حالات همان معقولات اولیه هستند در ذهن، نه اینکه یک اموری باشند مستقل. «حالات آنها در ذهن هستند» یعنی چه؟ یعنی معقولات اولیه وقتی که در ذهن میآیند خود آنها عوض نشدهاند بلکه نحوه وجودشان فرق کرده است؛ با وجودی وسیعتر در ذهن آمدهاند که همان وجود کلی باشد. مثلًا این انسان خارجی یک وجود مادی دارد که همان ماهیت انسان است که به وجود مادی وجود دارد. بعد همین ماهیت میآید در ذهن و یک وجود دیگری پیدا میکند که وجود حسی است. این وجود یک مقدار سعه بیشتری دارد. بعد همین ماهیت میآید در خیال، سعه بیشتری پیدا میکند؛ میرود در عقل، سعه بیشتری پیدا میکند؛ باز همین ماهیت است که موجود به وجود وسیعتر شده است. کلیتش یعنی همان سعه وجودیاش.
درواقع وقتی که ما در ذهن، انسان را با کلیت میبینیم این کلیت فقط زاویه دید ما را نسبت به انسان وسیعتر کرده است، نه اینکه این کلیت یک عنصر جداگانهای در کنار انسان باشد. وقتی که ما میگوییم کلیت در اینجا پیدا شد، کاری که این «کلیت» کرد این است که دید ما را درباره انسان وسیعتر کرد نه اینکه یک امر دیگری در کنار انسان گذاشت و گفت ایندو را با هم مخلوط کن، یکی را بکن «تون»