مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٠ - ملاک معلولیت « از او بودن » است نه حدوث
میتواند این وجود را داشته باشد و میتواند نداشته باشد ولی آن عامل خارجی است که این وجود را به این ماهیت داده است، حال یا فقط در این نقطه داده است یا در تمام نقاط داده است [١].
[١].- در مورد این «ذات» و «ماهیت» بنده یک سؤالی در ذهنم هست و آن اینکه شما میفرمایید برای اینکه ما بفهمیم یک شیء نیازمند به علت بوده است یا نه، نباید برویم سراغ اینکه ببینیم آیا حادث بوده است یا نه- آنطور که متکلمین میگویند- بلکه باید ذاتش را و ماهیتش را درنظر بگیریم، اگر این ذات ممکن است آن وقت باید بگوییم نیازمند به علت است و الّا نه. از یک طرف میگوییم ماهیت را باید درنظر بگیریم اگر ماهیت اقتضای ممکن بودن داشت این شیء نیازمند به علت است، از طرف دیگر میگوییم صرف ماهیت داشتن به معنی ممکن بودن است. به نظر میرسد که این یک اختلال منطقی باشد.
استاد: نه، بعد در همین سلسله درسها خواهد آمد که کلمه «ذات» و همچنین کلمه «ماهیت» تقریباً دو اصطلاح مختلف دارد که حتی گاهی خود کلمه «ماهیت» را به نحوی به کار میبرند که بر نقطه مقابلش یعنی بر وجود هم قابل حمل و اطلاق است و لذا میگوییم: ماهیت این وجود. «ذات» هم همین جور است. رمز مطلب همین است که این لغت «ماهیت» را یک وقت از «ماهی؟» یعنی «چیست آن؟» میگیریم و به آن معنا به کار میبریم؛ اگر ماهیت را به معنی چیستی هر چیز بگیریم همین ماهیت مصطلح درمیآید که درمقابل وجود قرار میگیرد؛ ولی گاهی ماهیت را به یک معنی وسیعتر میگیرند، یعنی «ما» را مای استفهامی نمیگیرند که «ماهِی» به معنی «چیستی» بشود بلکه «ما» را مای موصول میگیرند و ماهیت را مخفف «مابه الشیء هوهو» (یعنی آن چیزی که ملاک هویت این شیء است) درنظر میگیرند، در این صورت میشود آن را درباب وجود هم به کار برد.
اینکه شما الآن میگویید که از یک طرف میگویند ماهیت داشتن مساوی است با ممکن بودن و از طرف دیگر میگویند باید ببینیم که اگر ذات و ماهیت این شیء به نحوی است که نسبت به وجود و عدم لااقتضاست پس ممکن است و اگر نسبت به وجود و عدم لااقتضا نباشد پس یا واجب است یا ممتنع، این به این علت است که ماهیت را در اینجا به معنی اعم به کار میبرند ولهذا گاهی که میخواهند با اصطلاح دقیقتر بیان کنند کلمه ذات یا ماهیت را به کار نمیبرند بلکه کلمه معنی یا مفهوم را به کار میبرند و میگویند یک معنی را و یک مفهوم را وقتی که ما درنظر بگیریم یا چنین است یا چنان. «ذات» که میگوییم یعنی همان خودش را به تنهایی درنظر بگیریم، یعنی همان چیزی که مورد نظر قرار دادهایم صرف نظر از ماورائش، یعنی هرچه را که ما درنظر بگیریم به ماورائش نظر نداشته باشیم. یک چنین چیزی را که درنظر بگیریم یا این است که اقتضای وجود دارد یا لااقتضاست یا اقتضای عدم دارد. بنابراین آن وقت به ممتنع الوجودها هم اطلاق میشود. خود حکما هم به این تفاوت اصطلاح اشاره میکنند. بنابراین اینها با هم منافات ندارند.
این ماهیت را به آن اصطلاح خاص که ما در اینجا درنظر میگیریم بعدها [از جمله رجوع کنید به لمعات الهیه ملاعبداللَّه زنوزی، ص ٥٤.].
به این نتیجه میرسیم که اشیاء یا ماهیت دارند یا ماهیت ندارند؛ اگر شیء ماهیت نداشته باشد مساوی است با واجب الوجود و اگر ماهیت داشته باشند مساوی است با ممکن الوجود، که همین مطلبی است که الآن به آن اشاره کردیم. البته بعدها ما به این نتیجه میرسیم، نه اینکه همه به این شکل گفتهاند، و افرادی بودهاند مثل فخررازی که اصلا این حرف را قبول ندارند و میگویند نه، ماهیت از مختصات ممکن نیست، واجب الوجود هم ماهیت دارد ولی ماهیتش مجهولة الکنه است. وقتی که ما در اینجا بحث میکنیم لازم نیست که کاملا پایبند به اصطلاح خودمان باشیم و براساس آن بحث کنیم. حال ما کاری نداریم که غیر ممکن الوجود هم ماهیت دارد یا ماهیت ندارد.
- چون اگر خیلی مقید به اصطلاح «ماهیت» باشیم آن وقت از یک طرف میدانیم که فقط خداست که واجب الوجود است و از طرف دیگر میدانیم که ماهیت او را نمیتوانیم تعقل کنیم؛ پس چه جور ...
استاد: آیا ماهیت دارد و نمیتوانید تعقل کنید؟.
- ماهیت دارد و نمیتوانیم تعقل کنیم.
استاد: نه، اگر ماهیت داشته باشد که آن اشکال فخر رازی میشود.
- ماهیت به آن معنی «ما به الشی هوهو» که دارد.
استاد: به آن معنی که بله، آن معنی همان وجود است. آن غیر از این است.
- پس باز این اشکال هست که ما یک چیزی را که ماهیت ندارد آوردهایم این وسط گذاشتهایم و گفتهایم فکر کن ببین که این شیء آیا ممکن است یا واجب یا ممتنع؟.
استاد: نه، گفتیم که در اینجا «ماهیت» به آن معنی نیست بلکه به معنی دیگر است.
- من تفاوت اصطلاح را نمیدانستم.