مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٦ - نظریه حکما
و الّا اگر این حالت بخار بودن این سابقه ناپدیدی و سابقه نیستی را نمیداشت یعنی این بخار از ازل بخار بود دیگر ما نمیگفتیم که چرا این بخار شد. اکنون که میگوییم چرا بخار شد، به معنی این است که بخار نبود و حالا بخار شد، لذا میگوییم پس چرا بخار شد؟ این، حرف متکلمین است.
لازمه حرف متکلمین همان است که در درسهای پیش گفتیم. لازمه حرف آنها این است که اگر چیزی پدیده نباشد- به این معنا که گفتیم- یعنی اگر وجودی سابقه عدم و نیستی نداشته باشد که وجود و عدمش به دو زمان تقسیم شوند که زمان قبلی زمان عدم باشد و زمان بعدی زمان وجود، دیگر این شیء بینیاز از علت است، یعنی واجب الوجود است، چون «بی نیاز از علت» یعنی واجب الوجود. از این جهت است که از نظر متکلم قِدم مساوی است با وجوب وجود و قهراً حدوث مساوی است با امکان (البته این حرفها را آنها نگفتهاند ولی لازمه حرفشان همین است) ولهذا آنها قدم را از صفات مختص واجب الوجود میدانند. نه تنها میگویند واجب الوجود قدیم است، بلکه میگویند قدم اختصاص دارد به او و غیر از او دیگر قدیمی نیست.
نظریه حکما
حکما آمدند گفتند: نه، اینطور نیست. راست است، شیء از آن جهت که شیء است نیازمند به علت نیست، شیء از آن جهت که موجود است نیازمند به علت نیست، بلکه از آن جهت که ممکن است نیازمند به علت است. امکان صفتی است که میتوانیم از آن تعبیر به «خلأ ذاتی» بکنیم. «این شیء ممکن است» یعنی ذات این شیء و ماهیت این شیء ماهیتی است که خود نه اقتضای وجود دارد و نه اقتضای عدم؛ یک حالت لااقتضائی دارد هم نسبت به وجود و هم نسبت به عدم که از این لااقتضائی میشود تعبیر به یک نوع خلأ کرد؛ یعنی ذات این شیء از آن جهت که خودش خودش است نه ایجاب میکند هستی را و نه ایجاب میکند نیستی را. این چیزی است که این شیء را نیازمند به علت کرده است که اگر بخواهد وجود داشته باشد علت میخواهد اعم از آنکه سابقه عدم داشته باشد یا سابقه عدم نداشته باشد.
وقتی که شیء ذاتش چنین ذاتی است، یعنی ذاتی است که میتواند موجود باشد و