مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٧ - چرا ممکن نیازمند به علت است؟
ماهیت ممکنی قدیم هم باشد باز نیازمند به علت است، یعنی از ازلْ وجودش قائم به علت بوده و تا ابد هم وجودش قائم به علت است.
حکما معمولًا- لااقل تا زمان قبل از صدرالمتألّهین- این نظریه را پذیرفتهاند، که بعدها روی این نظریه بحث خواهد شد.
چرا ممکن نیازمند به علت است؟
حال که ما میگوییم مناط احتیاج به علت امکان است و شیء از آن جهت که ممکن است نیازمند به علت است، قهراً این سؤال مطرح میشود که چرا ممکن نیازمند به علت است؟ ریشه این نیاز در کجاست؟ این نیاز به چه دلیل وجود دارد؟
یعنی شما چه برهانی میتوانید بر این مطلب اقامه کنید؟ شما میگویید الف که موجود شده است چون ممکن الوجود است نیازمند به علت است. الف ممکن الوجود باشد، ولی به چه دلیل الف که ممکن الوجود است نیازمند به علت است؟.
میگویند این دیگر یک امر بدیهی اوّلی است (و حاجة الممکن اوّلیة) و نیازی به برهان ندارد؛ فقط خود موضوع را باید تصور کرد؛ چرا؟ میگویند: برای اینکه همین قدر که ما دانستیم که این ماهیت ممکن الوجود است یعنی نسبت به وجود لااقتضاء است و نسبت به عدم هم لااقتضاء است، نه مقتضی وجود است و نه مقتضی عدم و یک حالت بیتفاوتی در ذات خودش دارد، قهراً اگر بخواهد وجود پیدا کند یک عامل خارجی باید دخالت کند تا وجود پیدا کند کمااینکه معدوم بودنش هم به دلیل یک عامل خارجی استگو اینکه آن عامل خارجی همان عدم علت وجودش باشد. از این جهت است که میگویند: «وحاجة الممکن اوّلیة» [١].
[١]. این مسأله قهراً با یک مسأله دیگر ارتباط پیدا میکند و ما آن مسأله دیگر را به تناسب در اینجا ذکر میکنیم.
آن مسأله این است که بعد از آنکه به حسب تقسیم اوّلی عقلی- که دوَران امر میان نفی و اثبات است- دانستیم که شیء یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود یعنی از ایندو نمیتواند خارج باشد (زیرا مقصود از شیء در اینجا شیء موجود است و شیء موجود یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود؛ معدوم چون از مقسم خارج است قهراً قسیم واجب و ممکن قرار نمیگیرد)، در باب واجب الوجود این مطلب با برهان به اثبات میرسد که:
هرآنچه واجب الوجود است محال است ماهیت داشته باشد؛ یعنی وجوب وجود مساوی است با وجود محض بودن و مساوی است با ماهیت نداشتن. عکس قضیه هم ثابت میشود که واجب الوجود نبودن مساوی است با ماهیت داشتن. از طرف دیگر ثابت میشود که ماهیت داشتن مساوی است با ممکن بودن (یعنی لااقتضاء بودن ذات در موجودیت و در معدومیت) و ممکن بودن مساوی است با نیاز به علت داشتن. مسأله مورد بحث ما این سومی است.
پس اگر ما بخواهیم مطلب را از اول شروع کنیم و ببینیم فکر ما با چه نظامی باید جلو بیاید باید قطع نظر از شاخهها و اثبات فروع مطلب بگوییم:
مقدمه اول: موجود به حسب احتمال عقلی خارج از این دو قسم نیست: یا واجب الوجود است و یا ممکن الوجود.
مقدمه دوم: واجب الوجود به حکم برهان «لاماهیة له» و از آن طرف هم اثبات میشود که «کل مالاماهیة له فهو واجب الوجود». گو اینکه از این طرف ضرورتی ندارد که ما در مقام اثباتش برآییم (که البته یک نظری هم عرفا در اینجا دارند که ممکن است حتی آن نظر را هم قبول کنیم) ولی این مطلب ثابت است که «کل ما له ماهیة فهوممکن الوجود». «واجب الوجود لاماهیة له» و «کل ما له ماهیة فهوممکن الوجود» ولهذا میگویند:
«الممکن زوج ترکیبی من ماهیة و وجود».
مقدمه سوم: هر ماهیت ممکن الوجودی نیازمند به علت است. به دلیل اینکه ممکن است نیازمند به علت است.
این همان مسأله مانحن فیه است. آیا این برهان میخواهد؟ نه، برهان نمیخواهد همانطور که آن تقسیم اول ما هم برهان نمیخواست. اینکه موجود یا واجب است یا ممکن، برهان نمیخواهد. همین قدر شما تصورش را بکنید میبینید محال است موجود خارج از این دو قسم باشد. همچنین اینکه ممکن الوجود احتیاج به علت دارد، برهان نمیخواهد؛ همین قدر که شما مطلب را درست تصور کرده باشید آن را تصدیق میکنید. تصدیق این مطلب ملازم است با تصورش و شما نمیتوانید [بعد از تصور، آن را تصدیق نکنید].