مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٥ - نظریه دوم حدوث ملاک نیازمندی به علت است
نظریه اول : نفس موجودیت ملاک نیازمندی به علت است
یکی اینکه انسان بگوید نفس موجودیت ملاک نیازمندی به علت است. شاید اغلب افراد بدون اینکه بالصراحه چنین سخنی بگویند همین حرف را میزنند.
میگویند: هرچیزی که موجود است «چرا» دارد و «چرا» میخواهد. اصلًا موجود بودن مساوی است با «چرایی»، «چرایی» به معنی علت داشتن. این قهراً یک سؤالی است که در اذهان طرح میشود؛ میگوییم: این شیء که موجود است چه چیز آن را به وجود آورده است؟ فلان شیء. آن را چه چیز به وجود آورده است؟ فلان شیء دیگر. آن را چه چیز به وجود آورده است؟ فلان شیء دیگر. بالاخره در نهایت امر شما میگویید: «خدا». میگوید: خدا را چه چیز به وجود آورده است؟.
این همان فکری است که در ذهن هرکس میآید که موجود از آن جهت که موجود است نیازمند به علت است. حرف هگل هم راجع به اینکه چرا علت نخستین علت نخستین شده است در نهایت امر به همین طرز فکر بازمی گردد؛ گرچه حرف او در واقع سؤال از دلیل است نه سؤال از علت.
نظریه دوم : حدوث ملاک نیازمندی به علت است
نظریه دیگر که بعد درباره آن هم سخن خواهیم گفت این است که شیء از آن جهت که موجود است نیازمند به علت نیست، موجود بودن از آن جهت که موجود بودن است مناط احتیاج به علت نیست، بلکه بیشترْ مناط بینیازی از علت است.
«حدوث» مناط نیازمندی به علت است؛ یعنی شیء از آن جهت که حادث است علت میخواهد نه از آن جهت که موجود است. «حادث است» یعنی نبود و بعد بود شد. اذهان یک مقدار که دقیق شوند این نظریه را از آن نظریه اول بهتر قبول میکنند؛ چرا؟ برای اینکه وقتی مطلب را یک مقدار برایش بشکافی و بگویی: بعضی از اشیاء زمانی بوده که نبودهاند ولی بعد پیدا شدهاند ولی اشیائی هستند که همیشه بودهاند، آن وقت میگوید: آن که نبوده و بعد پیدا شده است حتماً دلیل و علتی میخواهد اما آن که همیشه بوده است نه، آن دیگر علت نمیخواهد. چیزی که همیشه بوده است