مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٤ - امکان، یک امر اعتباری است
معنی اینکه میگوییم: موجود است به وجود منشأ انتزاع؛ یعنی همان وجود منشأ انتزاع کافی است که هم وجود این شمرده شود و هم وجود آن.
پس تنها «امکان» نیست که اینچنین است، بلکه «ضرورت» هم اینچنین است و از این بالاتر «امتناع» هم اینچنین است.
قسمتی از قضایایی که ما در علوم تشکیل میدهیم قضایای ممتنعه است (که اینها را کسی حساب نمیکند). میگوییم اگر فلان چیز چنین شود و فلان چیز چنان شود محال است که فلان چیز پیدا شود. مثلا اگر این خط را در اینجا به این شکل رسم کنیم و این خط را هم به این شکل رسم کنیم محال است که این زاویهای که در اینجا پیدا میشود از فلان درجه بیشتر باشد. پس ما حکم میکنیم به محال بودن یک امر و میگوییم این امر محال است در خارج پیدا شود. ظرف محال بودنش هم خارج است. آن وقت اگر از ما بپرسند این چیزی که محال است آیا وجود دارد و محال است، یعنی آیا خودش وجود دارد و محال بودنش هم وجود دارد، چه میگوییم؟ اگر وجود داشته باشد که دیگر محال نیست. اگر این شیء وجود داشته باشد که دیگر نمیشود گفت محال است؛ اصلًا حرف من این است که چنین چیزی محال است وجود پیدا کند. شما میگویید مثلًا دایرهای که نسبت شعاعش به محیطش یک پنجم باشد محال است؛ یعنی چنین چیزی محال است که شکلی نسبت شعاع به محیطش یک به پنج باشد و دایره هم باشد. آیا چنین دایرهای اول خودش وجود دارد و محال بودنش هم وجود دارد، بعد شما حکم میکنید که چنین چیزی محال است؟ اگر وجود داشته باشد که دیگر محال نیست؛ بلکه این شیء نه خودش در خارج عینیت دارد و نه محال بودنش عینیت دارد و درعین حال ما حکم میکنیم به یک قضیه عینی در خارج، که اینها را «قضایای غیربتّیه» مینامند [١].
[١].- آیا محال بودن، نفی همه شقوق غیر از آن یک موردی که باید باشد نیست؟ یعنی نمیشود گفت محال بودن یک چیزی است، بلکه ما فقط آن موردی را که هست درنظر میگیریم و همه شقوق دیگر را نفی میکنیم.
استاد: میدانم که منظور شما چیست. به این عبارت بفرمایید، بگویید هر قضیه ممتنعه برمیگردد به یک قضیه سالبه (که این حرف توسط عدهای گفته شده است). وقتی من میگویم این محال است، یعنی ضروری نیست و ممکن هم نیست (یعنی ممکن به امکان خاص نیست، چون ممکن نبودن به امکان عام همان خود محال بودن است). اما وقتی شما میگویید این محال است یعنی ممکن نیست، چون خود «ممکن» یعنی نه ضروری و نه محال، لذا دور لازم میآید، چون خود «امکان» نفی ضرورت دو طرف یعنی نفی ضرورت و نفی امتناع است. پس حداکثر مطلبی که میتوانید بگویید این است که شما بگویید: وقتی من میگویم این محال است یعنی ضروری نیست؛ یا میخواهید بالاتر از این بگویید، بگویید: وجود ندارد.
ولی انسان در قضایای ممتنعه امری بالاتر از «وجود ندارد» میخواهد بگوید. «وجود ندارد» که مطلب مهمی نیست. خیلی چیزها وجود ندارد. یک انسانی که دو تا سر داشته باشد در دنیا وجود ندارد ولی آیا محال است که وجود داشته باشد؟ نه. ذهن میگوید انسانی که دو تا سر داشته باشد تاکنون در عالم وجود پیدا نکرده و وجود ندارد، ولی نمیگوید محال است. آنجا که میگوید محال است، یک امر زائد بر وجود نداشتن را بیان میکند؛ یعنی یک حکمی میخواهد روی این ذات بکند و آن عبارت است از ناشدنی بودن؛ ناشدنی بودن نه نیست بودن. فرق است میان نیست بودن و ناشدنی بودن.
صرف اینکه شدنش ضروری نیست به معنی ناشدنی بودنش نیست. یک وقت من میگویم این، شدنی به معنی اینکه شدنش ضروری باشد- نیست، و یک وقت میگویم:
این ناشدنی است.
پس درباب قضایای ممتنعه ما یک امر بالاتر از نفی قضایا میگوییم، صرف نفی آن قضایا نیست. همه آن نفیها را اگر جمع کنیم چنین قضیه مثبتی به وجود نمیآید. قضیه ممتنعه خودش یک قضیه اثباتی است.
- در قضایای ممتنعه منشأ انتزاع امتناع هم که در خارج وجود ندارد.
استاد: چرا، [منشأ انتزاعش وجود دارد]. این خودش یک داستانی است که ما بعد در آنجا که قضایای بتیه و غیربتیه را میگوییم به آن میرسیم که یک بحث خیلی دقیقی هم هست، یعنی تحلیل کردن آنها بسیار مشکل است. [بحث قضایای بتیه و غیربتیه در شرح منظومه در فصلی تحت عنوان «غرر فی الحمل» در فریده ششم که مربوط به وحدت و کثرت است خواهد آمد].