منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٢٨
فَدَخَلُواعَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ). جا داشت كه يوسف را نشناسند، زيرا يوسف آن روز كه از آنها جدا شد، هفت يا نه سال داشت وقريب ده سال در خانه عزيز مصر بود و از آن به بعد روى اتهام غير واقعى قريب هفت سال در زندان به سر برد،سپس از زندان آزاد شد وزمام امور مصر را به دست گرفت وهفت سال تمام رفاه ونعمت بر مصر حاكم بود و آنگاه كه برادران وارد مصر شدند، شايد نيمه خشكسالى بود كه هفت سال طول كشيد. روى محاسبات تقريبى بايد گفت: سن يوسف در آن زمان حدود ٣٦ سال بود. از اين گذشته، وى در آن روز با لباس مصريان آنان را به حضور پذيرفت وبسان يك فرد مصرى سخن مى گفت. از اين جهت جا دارد كه او را نشناسند، ولى او به قراين آنها را شناخت وسرانجام دستور صادر شد كه با آنان بسان ديگران معامله شود ونيازشان برطرف گردد.
براى صرفه جويى در پخش مواد غذايى مقرر بود كه به هركس يك بار شتر غلّه بيش فروخته نشود. از اين رو براى اين ده برادر، ده بار شتر غلّه فروخته ومتصديان فروش غلّه پول آن را تحويل گرفتند، ولى يوسف به طور سرّى دستور داد، بهايى را كه پرداخته اند، در داخل بارهاى آنها قرار دهند.
قرآن در اينجا ياد آور مى شود كه يوسف به اين ده برادر گفت:شما برادر ديگرى از پدر داريد؟ آيا برادران نگفتند تو يك فرد مصرى از كجا فهميدى كه ما يك برادر ناتنى از پدر داريم؟ در اينجا فرضيه هايى است ومطالبى نيز در تفاسير نقل شده است، ولى ممكن است برادران درخواست غلّه بيشترى كرده باشند وگفته باشند:ما ده نفر نيستيم ودو نفر ديگر نيز در كنعان داريم.پدر پيرى داريم كه نمى تواند مسافرت كند و برادر كوچكى داريم كه به خدمت او گماشته شده است، آيا بهتر نيست كه شما براى اين دو نفر نيز سهميه اى بدهيد؟
چنين گفتگويى به يوسف فرصت داد كه از خصوصيات اين برادر سراغ بگيرد وبگويد:دفعه ديگر او را بياوريد، بار شترى هم براى او مى دهيم.در هرحال خواه