منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤١٨
مى كند، ولى درآيه دوّم آن را مربوط به لطف خدامى داند ومى گويد: اين من يوسف نبودم كه در اين دامها نيفتادم واگر چنين بود، يوسف گرفتار نفس امّاره خود مى شد.اين خدا بود كه لطف كرد ومرا نجات داد ودر حقيقت در آيه دوّم علّت خويشتن دارى را روشن مى سازد واين نوع سخن گفتن، درس انبيا واوليا ست كه مى گويند:(قُلْ لاأَمْلِكُ لِنَفْسِى ضَرّاً و لا نَفْعاً إِلاّ ما شاءَ اللّهُ). (يونس/٤٩)
گذشته از اين، تناقض در صورتى است كه بگويد:من خيانت كردم، درحالى كه درآيه دوّم كوچكترين اِشعارى بر خيانت نيست، بويژه كه در آخر، افرادى را كه مورد رحمت حق تعالى هستند استثنا مى كند ومى فرمايد:(إِلاّ مَا رَحِمَ رَبِّى).
٣ـ اگر مقصود يوسف از جمله: (ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّى لَمْ أَخُنْه) اين است كه عزيز بداند، عزيز كه مى دانست همسر او گنه كار است نه يوسف، زيرا به او گفت:(إِنَّه مِنْ كَيْدِكُنَّ إنَّ كَيْدَكُنَّ عَظيمٌ * يُوسُفُ أعْرِضْ عَنْ هذَا وَاسْتَغْفِرى لِذَنْبِكِ)واگر مقصود اين است كه به شاه خيانت نكرده ام، اين مسئله ارتباطى به شاه نداشت.
پاسخ: مفاد ظاهرى آيه اين است كه عزيز بداند من به او خيانت نكرده ام ولى مقصود واقعى اين است كه ملك وحواشى او بدانند من فرد خائنى نيستم وايناصرار، به خاطر اين بود كه تا پاكى وپيراستگى او از خيانت ثابت نمى شد،نمى توانست در دل ملك براى خود جايى باز كند و آن مقام عظيم را به دست آورد.
اين جاست كه مى توان به علل تحول روحيات ملك پى برد واگر چنين محكمه اى تشكيل نمى شد ويوسف فوراً به حضور شاه مى رسيد، او نمى توانست دوّمين شخص كشور مصر گردد.