منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٨٠
يوسف در مناجات خود با خدا مى گويد:«پروردگارا حيله آنها را از من برگردان»، آنجا كه مى فرمايد:(إِلاّ تَصْرِفْ عَنّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجَاهِلِينَ * فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إنَّهُ هُوَ السَّميعُ العَليمُ)(يوسف/٣٣ـ٣٤): «اگر حيله آنها را از من برنگردانى، به سوى آنان ميل مى كنم واز نادانها مى شوم. خدا دعاى او را پذيرفت و حيله آنها را برطرف كرد، حقيقتاً او شنوا وداناست.»
فرار از دام
ياد آور شديم كه يوسف براى رهايى از دامى كه در سر راهش گسترده بودند، از دو راه وارد شد:يكى گفتار ومذاكره با زليخا كه شرح آن گذشت.
راه دوّم، راه عملى كه بتواند صحنه را عوض كند وخود را در شرايطى ديگر قرار دهد كه وى نتواند به خواسته خود جامه عمل بپوشاند.به نظرش رسيد بى آن كه زليخا متوجه شود، به سوى در برود ودر را باز كند واز صحنه بگريزد. قرآن در اين مورد مى فرمايد:(وَاسْتَبَقَا الْبابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُر) «هر دو به سوى در دويدند»، يوسف مى خواست در را باز كند وفرار كند وزليخا مى خواست از باز كردن در جلوگيرى نمايد. او براى بازداشتن يوسف از رسيدن به در ويا باز كردن آن، پيراهنش را از عقب گرفت وكشيد كه به درون اطاق بر گرداند امّا پيراهن يوسف پاره شد. يوسف در را باز كرد واز اتاق بيرون آمد وزليخا هم از پشت سرش كه ناگهان هر دو با عزيز مصر همسر زليخا روبرو شدند. عاشق بيچاره كه موفق به كام گيرى نشده ودر آستانه رسوايى هم قرار گرفته بود; از آنجا كه عشق او عشق الهى نبود وكاملاً جنبه حيوانى داشت، فوراً خود خواهى را بر همه چيز معشوق (حتى اعدام وزندان) مقدّم داشت وتلويحاً يوسف را متهم به سوء نيت كرد; چنانكه قرآن مى فرمايد:
(وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ قَالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرَادَ بِأهْلِكَ سُوءاً إِلاّ أَنْ يُسْجَنَ أوْ عَذابٌ أليمٌ).