منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٦٧
گفت:«كيفر آن كس كه به خانواده تو سوء نظرى داشته باشد، چيست؟جز زندان يا شكنجه درد آور؟
٢٦ـ يوسف (در اين حالت چاره اى جز پرده برداشتن از حقيقت نديد) گفت:«او مى خواست مرا به كار زشت وادار كند» ويكى از نزديكان آن بانو داورى كرد و(گفت):«اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده، همسرت به تو راست مى گويد ويوسف از دروغگويان است;
٢٧ـ واگر پيراهن يوسف از عقب پاره شده باشد، بانويت به تو دروغ مى گويد ويوسف از راستگويان است.»
٢٨ـ عزيز مصر، (شوهر آن زن، از اين داورى خشنود شد) وچون ديد پيراهن يوسف از پشت سر پاره شده، گفت:(يوسف بى گناه است) اين نيرنگ شما زنهاست وبى شك نيرنگ شما بسيار بزرگ است.
٢٩ـ يوسف! اين ماجرا را ناديده بگير (وجايى بازگو مكن) وتواى بانو، از گناه خود پوزش بخواه كه تو از گنهكارانى.
تفسير موضوعى آيات
يوسف سالها در خانه عزيز مصر زندگى كرد وطبعاً در اين مدّت داراى شغل ومقامى بود;زيرا امكان ندارد يك جوان، ساليان دراز،در خانه كسى زندگى كند وبراى او ـ ولو به صورت تفريحى ـ كارى در نظر نگيرند.هرچه بود، كار او بيشتر در محيط خانه بود وهرچه بزرگتر مى شد، دلربايى او بيشتر مى گشت.طبعاً همسر عزيز مصر نيز به خاطر فراهم بودن همه نوع وسايل عيش ونوش از يك طرف ونداشتن فرزند از طرف ديگر، فريفته زيبايى اين جوان شده وهرچه زمان مى گذشت، علاقه وى به يوسف فزونتر مى شد واز سويى ديگر چيزى هم نبود كه جايگزين يوسف باشد وخود را با او مشغول سازد.
طبيعت قضيه ايجاب مى كند كه او علاقه خود را با ايما واشاره آغاز كرده