منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٤٥
٨ـ آنگاه كه گفتند:يوسف وبرادر او نزد پدر ما محبوبتر از ما هستند، با اينكه ما جماعت نيرومندى هستيم،مسلّماً پدرِ ما، در اشتباه واضحى است».
٩ـ «يوسف را بكشيد، يا او را به سرزمين نامعلومى ببريد، تا محبت پدرتان تنها متوجه شما شود وپس از اين كار، مردمى سعادتمند مى شويد».
١٠ـ يكى از آنان گفت:اگر بناست اين كار را انجام دهيد (ومصمم به حذف يوسف از محيط خود هستيد) يوسف را نكشيد واو را در چاه بيندازيد، تا برخى از رهگذران او را برگيرند وببرند».
١١ـ (براى اجراى نقشه نزد يعقوب آمدند)وگفتند:پدرجان! چرا نسبت به يوسف به ما اطمينان نمى كنى، درحالى كه ما خيرخواه او هستيم!
١٢ـ فردا او را همراه ما بفرست، تا گردش وبازى كند وما او را (از هر شرّى) حفظ مى كنيم.
١٣ـ يعقوب گفت:اگر او را ببريد، من غمگين مى شوم ومى ترسم كه شما غافل شويد وگرگ او را بخورد».
١٤ـ گفتند:«با اينكه ما جمعيت نيرومندى هستيم، اگر گرگ او را بخورد، در اين صورت ما زيانكار خواهيم بود».
١٥ـ وقتى يوسف را بردند وتصميم گرفتند كه او را در مخفيگاه درون چاه بگذارند، به يوسف الهام كرديم كه آنان را از اين كارشان آگاه خواهى ساخت (وبه آنان تفهيم خواهى كرد كه اين كار به زيان شماست) در حالى كه آنان از اين مطلب بى خبرند.
تفسير موضوعى آيات
از آيات بخش نخست استفاده شد كه روابط برادران يوسف با وى وبرادرش بسيار تيره بود، اين مطلب خواننده را در انتظار قرار مى دهد ومتمايل مى سازد كه بفهمد سرانجام زندگى آنها به كجا انجاميد. به ديگر سخن، اين گفتار پدر كه به