منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٩٦
دهد. متأسفانه در ميان فراعنه، اين دو اصل هريك به گونه اى مسخ شده بود; توحيد در ميان آنان به صورت خدايان متفرق در آمده بود، يعنى علاوه بر اعتقاد به خداى واجب الوجود واحد قاهر، به ارباب وخدايان متعددى معتقد بودند كه هر كدام وظيفه اى به دوش دارند، مانند خداى دانش، خداى قدرت، خداى آسمان، خداى زمين، خداى زيبايى، خداى امنيت، خداى فراخى ودر مقابل، جن را مبادى شرّ مى دانستند كه مرگ،فقر وزشتى، درد وغم را به دنبال مى آورد. گذشته از اين، بزرگان قوم خود را مى پرستيدند،سلاطين وملوك را ارباب خود مى دانستند وازاين طريق اصل توحيد تبديل به شرك گشته وفساد به آن رخنه كرده بود.دراصل معاد نيز دچار انحراف شده[١]، به جاى بازگشت به سراى ديگر، معاد را بازگشت به همين جهان مى دانستند ومعتقد بودند كه بار ديگر به اين جهان بر مى گردند وقدرتمندان باز بر اريكه قدرت تكيه مى زنند; به همين جهت جواهرات گرانبها را با خود دفن مى كردند واهرام رابراى حفظ بدنهاى خود مى ساختند.[٢]
از اين رو، يوسف در صدد هدايت اين دو همبند جوان بر آمد، امّا با يك مقدمه روشن وآن اينكه قاطعانه به آنان گفت:قبل از اينكه جيره غذاى شما برسد من شما را از واقعيت اين دو خواب آگاه مى كنم; چنانكه مى فرمايد: (قَالَ لا يَأْتِيكُما طَعَامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاّ نَبَّأتُكُما بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيكُما)بنابر اين ضمير در (بِتَأْوِيلِه)به رؤيايى بر مى گردد كه از سياق آيه استفاده مى شود.به ديگر سخن: جمله (إِلاّ نَبَّأتُكُما بِتَأْوِيلِهِ) معادل همان جمله اى است كه آن دو زندانى گفتند:(نَبِّئْنا بِتَأويلِهِ)وچون ضمير در سخن آن دو به رؤياى مفهوم از سياق آيه بر مى گردد، طبيعى است كه ضمير در (بِتَأْوِيلِه)از كلام يوسف نيز به همان بر مى گردد.
گاهى گفته مى شود كه ضمير در (بِتَأْوِيلِه)به طعام بر مى گردد ويوسف از
[١] الميزان، ج١١،ص١٩٢.ولى يوسف در تبليغ خود در زندان بر توحيد در عبادت تكيه كرده است.
[٢] المنار،ج١٢، ص٣٠٦.