منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٥٩
تهيه كند. مأمور آب را كه در لغت عرب به او «وارد» مى گويند، براى تهيه آب فرستادند واو «دلو» خود را در ميان چاه فرو برد، يوسف كه در انتظار فرج بود، ريسمانى را مشاهد كرد كه همراه با دلو به درون چاه فرو فرستاده شده ـ از اين رو ـ مهلت نداد كه دلو پر از آب شود، فوراً چنگ به ريسمان زد ومأمور آب تصوّر كرد كه دلو پر از آب شده ودلو را بالا كشيد، ناگهان چشمش به نوجوان زيبايى افتاد. گفت:مژده باد! به جاى آب اين كودك زيبا از چاه بيرون آمد.
چنانكه مى فرمايد: (وَ جَاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قَالَ يا بُشْرى هذَا غُلامٌ).
جمله (فَأَدْلى دَلْوَه) حاكى از اين است كه مأمور آب يك نفر بيش نبود. اگر در جمله هاى بعدى ضمير جمع غايب(وَ أسَرُّوه) و (وَ شَرَوْه)آمده است براى اين است كه: هنگامى كه مأمور آب چشمش به غلام افتاد وآن جمله را گفت، طبعاً توجه كاروانيان را به خود جلب كرد وهمگى اطراف آن كودك گرد آمدند وبا خود گفتند: سرمايه اى به دستشان آمده،پس چه بهتر كه او را پنهان كنند، تا مبادا صاحب او پيدا شود واو را از دستشان بگيرد وقرآن به اين مطلب چنين اشاره مى كند: (وَ أسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ)يعنى:جمعى از كاروانيان يا همگى كه در آنجا گرد آمدند، چنين انديشيدند كه سرمايه اى پيدا كرده اند واو را به عنوان كالاى تجارتى مخفى كردند وخدا از آنچه كردند آگاه بود.
آنگاه قرآن از فروش اين غلام سخن مى گويد وظاهر اين آيه اين است كه همانها كه يوسف را از چاه بيرون كشيده بودند، همانها هم او را فروختند وعجيب اينكه يوسف را به بهاى ناچيزى (در مقابل چند درهم) از دست دادند ونسبت به او (يوسف) بى رغبت بودند.يا ارزش او را نمى شناختند، يا مى ترسيدند پدر غلام پيدا شودوراز آنها فاش گردد وهمين سرمايه هم از كف برود، چنانكه مى فرمايد:(وَ شَرَوْهُ بِثَمَن بَخْس دَراهِمَ مَعْدُودَة وَ كَانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ).