منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٣١
قَالُوا يا أَبانَا مُنِعَ مِنَّا الكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخَانا نَكْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ). در اينجا برادران يوسف، در باره ارسال «بنيامين» همان جمله را گفتند كه به هنگام درخواست بردن يوسف گفته بودند. آنان در آنجا گفته بودند:(أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ)در اينجا گفتند:(فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخَانا نَكْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ). در باره يوسف گفتند: او را بفرست تا بچرد وبازى كند ونگهبان او هستيم. اينجا گفتند:او را بفرست تا بار ديگرى از غلّه به دست آوريم وما نگهبان او هستيم.
جمله (مُنِعَ مِنَّا الْكَيْل) به معناى «مُنِعَ مِنَّا المَكَيْل» است و «كيل» در اينجا به معناى «مكيل» يعنى غلّه است واز اينجا مى توان فرهنگ فروش آن زمان را به دست آورد كه مقياس در ميان مصريان براى فروش غلّه، كيل بوده نه وزن.
به هنگام بردن يوسف به صحرا، پدر گفت:بردن او مايه حزن واندوه من است، ولى در اين مورد محكمتر صحبت كرد وگفت:آيا من به شما در باره او اطمينان كنم همان طور كه نسبت به برادرش اطمينان كردم؟! يعنى شما افراد مورد اعتماد واطمينان نيستيد وشما جمله (إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ) را در آن موقع نيز گفتيد ولى شامگاهان با پيراهن خونين او برگشتيد، در اين صورت چگونه برادر او را تسليم شما كنم در حالى كه يكتا مونس من پس از يوسف بنيامين است؟ چنانكه مى فرمايد: (قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلاّ كَما أمِنْتُكُمْ عَلَى أَخيهِ مِنْ قَبْلُ).
امّا پير كنعان تلويحاً به برادران تفهيم كرد كه يوسف نيز زنده است زيرا فرمود:شما هيچ گاه نگهبان نيستيد، حافظ خداست! آنجا كه مى فرمايد:(فَاللّهُ خَيْرٌ حَافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ).
گفتگوهاى فرزندان يعقوب با پدر، نيمه كاره ماند ونتوانستند نظر پدر را تأمين كنند، ولى وقتى بارهاى خود را باز كردند، ناگهان ديدند بهايى را كه به عنوان قيمت گندم پرداخته اند، در ميان آنهاست وآن رانشان جوانمردى عزيز مصر دانستند وبهاى گندم را به دست گرفته، حضور پير كنعان رسيدند وبه پدر گفتند: چه مى خواهيم؟