منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤١٣
مأمور، پيام شاه را به يوسف رسانيد وفهميد كه مقصود آزاد كردن است نه بردن پيش پادشاه وسپس بازگردان به زندان; از آزادى امتناع ورزيد وگفت:تا ماجراى زنانى كه دستهاى خود را بريدند روشن نشود، من زندان راترك نمى گويم. يوسف برخلاف انسانهايى كه ساليانى دراز در زندان مى مانند وبا شنيدن لفظ آزادى همه چيز را فراموش مى كنند وبه هر درخواستى تن در مى دهند، از آزادى امتناع ورزيد، مگر آنكه ماجراى زنان به خوبى روشن شود وخائن از امين باز شناسى گردد;چنا ن كه مى فرمايد:(وَقَالَ المَلِكُ ائْتُونى بِهِ فَلَمَّا جَاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِع إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِى قَطَّعْنَ أَيْديَهُنَّ إِنَّ رَبِّى بِكَيْدِهنَّ عَلِيمٌ).
نكات قابل توجه در اين آيه عبارتند از:
١ـ جمله:(وَقالَ الْمَلِكُ ائْتُونى بِهِ)، حاكى از مجرد ديدار نيست كه پس از آن به زندان برگردد، زيرا در اين صورت يوسف نمى توانست ابا وامتناع ورزد، بلكه ديدارى است كه به دنبال آن آزادى مطلق است، از اين رو او از پذيرفتن چنين موهبت بدون تحقيق در ماجراى زنان، خوددارى نمود.
٢ـ چرا او آزادى خود را مشروط به تحقيق از ماجرا كرد؟ براى اينكه او به شرف وكرامت خود بيش از آزادى علاقه مند است. او پيش از آزادى از زندان، مايل است كه بى گناهى خود را ثابت كند، آنگاه آزاد شود.
وبه ديگر سخن:نمى خواهد مشمول عفو ملوكانه شود، زيرا معناى عفو، ثبوت مجرم بودن است. او مى خواهد ثابت كند كه من جرمى نداشتم وزندانى بى گناهى بيش نبودم.
٣ـ او از همين راه توانست فكر ملك را به سوى خود معطوف سازد و پس از اندكى به عاليترين مقام برسد، مقامى كه رضاى خدا وخلق خدا درآن بود، زيرا پس از تحقيق وثبوت برائت، او در شرايطى با ملك ملاقات كرد كه علم وتقواى او بر ملك ثابت شده بودوملاقات با اين شرايط زمينه ساز پذيرفته شدن درخواست مشروع