منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٨٥
ترجمه آيات
٣٠ـ گروهى از زنان در شهر گفتند: همسر عزيز غلام خود را به خويش دعوت مى كرده و دلباخته وفريفته او شده است، ما او را در گمراهى آشكار مى بينيم.
٣١ـ همسر عزيز نيرنگ و ملامت آنها را شنيد. همه را دعوت كرد و مجلسى بياراست وبراى آنان تكيه گاهى آماده كرد وبه دست هر يك كاردى(و ترنجى) داد وبه يوسف گفت:وارد مجلس آنها شو. چون او را ديدند، وى را بزرگ شمردند و(به جاى ترنج) دستهاى خود را بريدند وگفتند:اين بشر نيست، بلكه فرشته بزرگوارى است.
٣٢ـ همسر عزيز( چون زنان را در جمال يوسف حيران ديد، وقت را مغتنم شمرد) وگفت:اين همان غلامى است كه مرا در عشق او ملامت مى كرديد. من او را به خويشتن خواندم،امّا او خود دارى كرد واگر آنچه را به او فرمان مى دهم انجام ندهد، زندانى وخوار مى شود.
٣٣ـ يوسف گفت:پروردگارا! زندان نزد من دوست داشتنى تر است از آنچه اينان مرا به سوى آن مى خوانند واگر تو حيله شان را از من دفع نكنى، به آنها ميل كرده ودر زمره جاهلان مى شوم.
٣٤ـ پس پروردگارش دعاى او را مستجاب كرد وحيله آنان را از وى دفع نمود; زيرا كه او شنوا و داناست.
تفسير موضوعى آيات
جريان همسر عزيز مصر وعشق او به جوانى عبرانى، از دورن خانه به بيرون درز كرد وكم كم موضوع سخن محافل زنانه شد، از يك طرف زنان اشراف كه از هر كار وبارى فارغند، طبعاً به دنبال سوژه اى مى گردند كه روز خود را با آن به سر ببرند و از طرف ديگر حسد وحس انتقام از وابستگان به قدرت، دست به دست هم داد عشق سوزان او، سخن روز شد. آنان به صورت خير خواهى ولى در باطن براى رسوا