منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٧٧
٧ـ فرشته اى آمد وپرهاى خود را بر پشت يوسف ماليد وشهوت او از سرانگشتان پايش در آمد.
٨ـ او پادشاه را ديد كه مى گويد:«تو در خانه ماهستى وكار خلاف انجام مى دهى؟».
٩ـ حجابى ميان يوسف وزليخا پديد آمد وهيچ يك همديگر را نديدند.
١٠ـ فرشته اى از فرشتگان بهشت را ديد ودر زيبايى او غرق شد وگفت:«تو از آن چه كسى هستى؟» گفت:«آن كس كه زنا نكند».
١١ـ پرنده اى پريد وصدا زد:«يوسف! شتاب مكن، او در آينده براى توحلال خواهد شد، او براى تو آفريده شده است.»
١٢ـ يوسف چاهى را كه در آن زندانى شده بود، ديد كه در كنار آن فرشته اى ايستاده ومى گويد:«يوسف اين چاه را فراموش كرده اى؟».
١٣ـ او زليخا را در زشت ترين صورت ديد واز او فرار كرد.
١٤ـ او انسانى را ديد كه به او مى گويد:«به سمت راست خود نگاه كن»، ناگهان اژدهاى عظيمى را ديد كه مى گويد:«زناكار فردا در شكم من است»، از اين جهت فرار كرد.[١]
ما پيرامون اين نظريات يك سخن مى گوييم وآن اينكه چه شده كه اين دايه هاى مهربانتر از مادر، يوسف را متهم به آماده شدن بر كار زشت مى كنند؟ چيزى كه هست مى گويند: دستى از غيب ظاهر شده، او را از انجام كار بازداشته است! يك چنين بازدارى قهرى، چه ارزشى مى تواند داشته باشد؟! در حالى كه قهرمان گفتار ما كسى است كه تمام كسانى كه در اطراف سرگذشت او بودند، به برائت وپاكدامنى او شهادت داده اند:
[١] تفسير سوره يوسف از غزالى.