منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٦٠
وجمله (وَكَانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ) تعليل بر جمله قبل است كه (وَ شَرَوْهُ بِثَمَن بَخْس دَراهِمَ مَعْدُودَة) يعنى چون بى رغبت بودند، به قيمت كم فروختند وشايد مى دانستند كه بالأخره اين غلام، برده نيست; چون آثار بردگى در او مشاهده نمى كردند، همان چند درهم رانيز مغتنم شمردند.
ظاهر آيه همين را مى رساند كه ما تفسير كرديم.گاهى مى گويند كه برادران يوسف براى آگاهى از سرنوشت او به سرچاه آمدند واز جريان باخبر شدند وبرادرى يوسف را كتمان كردند وگفتند:اين غلام گريز پاى ماست وآنها اين غلام را به قيمت كم فروختند; ولى اين تفسير با سياق آيه كه جمله هاى (أَرْسَلُوا) و(أَسَرُّوهُ) و(شَرَوْه) دارد سازگار نيست، ظاهر آيه اين است كه همه ضماير به يك نقطه بر مى گردد، نه اينكه اوّلى ودوّمى به كاروانيان وسوّمى به برادران يوسف.
ولى از تورات همين معناى دوّم استفاده مى شود، آنجا كه مى گويد:
«ويهوداه(برادر بزرگتر) به برادرانش گفت كه از كشتن برادر خود ومستور ساختن خونش، از براى ما چه فايده؟ بياييد او را به اسماعيليان بفروشيم ودست ما به او نخورد، زيرا كه او برادر وگوشت ماست.پس برادرانش قبول نمودند ومردمان بازرگان «مديانى» مى گذشتند ويوسف را از چاه كشيده، برآورند ويوسف را به اسماعيليان به بيست پاره نقره فروختند كه آنها يوسف را به مصر بردند».[١]
تا اينجا نخستين بخش از زندگانى يوسف ـ يعنى از دامن پر مهر پدر تا خروج از چاه ـ به پايان رسيد. اكنون وقت آن رسيده است كه به بخش دوّم از زندگانى يوسف بپردازيم.
[١] تورات، سفر تكوين، فصل٣٧، آيه هاى ٢٦ـ٢٨.