منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٥٤
١٨ـ آنان (براى جلب اعتماد پدر) پيراهن يوسف را به خون دروغينى آلوده كردند وبه نزد پدر آوردند; يعقوب گفت:«نفس شما اين كار بد را براى شما زيبا جلوه داده است(يعنى دروغ مى گوييد وتصور مى كنيد كه كار خوبى انجام داده ايد) در اين مصيبت، شكيبايى بسيار مى كنم، خدا تنها يار وياور من است، در برابر آنچه كه مى گوييد».
١٩ـ كاروانى آمد ومأمور تهيه آب را به سر چاه فرستادند. او دلو خود را به چاه فرو برد، به نيت اينكه آب بيرون بياورد.(ناگهان به هنگام بالا آوردن دلو از چاه، ديد نوجوانى دست در ريسمان كرده وبالا آمد)گفت:بشارت باد كه اين نوجوانى است واو را به عنوان كالاى تجارتى، مخفى كردند وخدا از آنچه مى كردند آگاه بود.
٢٠ـ (آنان كه او را از چاه بيرون كشيدند) او را به بهاى اندك و ناچيزى فروختند در حالى كه چندان رغبتى به يوسف نداشتند.
تفسير موضوعى آيات
برادران يوسف با مكر وحيله براى هدف خاصى، يوسف را از پدر باز گرفتند، او را به صحرا آوردند وبا كمال قساوت وسنگدلى او را وارد چاه كردند; به اميد اينكه شايد كاروانى از آنجا عبور كند واو را از چاه بيرون بكشد. سرانجام يوسف خود را در قعر چاه مشاهده كرد وبا دلى آرام در آنجا قرار گرفت.
برادران يوسف تا اين جا نقش خود را خوب بازى كردند وبه هدف خويش رسيدند، ولى كار در اين جا به پايان نمى رسيد ـ بايد در باره يوسف ـ جوابگو باشند وبگويند چه شد كه بامدادان با او رفتند وشامگاهان بدون او بازگشتند.
گزارش دروغين
ازاين رو تصميم گرفتند كه بگويند يوسف را گرگ خورد.چون اين پاسخ به تنهايى پدر را قانع نمى ساخت(زيرا سؤال مى شد چگونه با وجود ده برادر نيرومند،