منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٤١
خود رفته بود، وقتى كمر گرما شكست وسال تحصيلى در قم آغاز گرديد، او نيز به قم بازگشت ولى جزوه خطى استاد[١] خود را كه براى مطالعه، همراه خود برده بود فراموش كرد ودر آن شهر جا ماند. در آن روزها ارتباط ما بين شهرها به اين آسانى نبود، گذشته از اين، نسخه خطى را نمى توان به دست همه سپرد. از اين جهت به پدرش نامه نوشت كه آن جزوه خطى را به وسيله يك فرد امين ارسال دارد. مدّتى گذشت وبكلّى از فكر آن جزوه بيرون آمد; ناگهان شبى در عالم رؤيا ديد كه پدرش به قم آمده وجزوه را آورده است. هنگام ظهر، موقع صرف ناهار در حالى كه خواب خود را به دوست هم اتاق خويش مى گفت، ناگهان پدر وارد شد وگفت:«عازم مشهد هستم وجزوه خطى را آوردم».
نگارنده مكرر از اين نوع خوابها ديده كه از نظر واقع نمايى سر سوزنى خطا نداشته است.
٤ـ خانمى فوت كرد. متوفّا در ايام حيات از فردى مبلغ قابل ملاحظه اى طلبكار بود وقبض رسمى در دست داشت. چند ماه بعد از مرگش بازماندگان در موعد مقرر به مديون مراجعه كردند، امّا مديون مطالبه قبض رسمى كرد. دختر متوفّا چند روز تمام خانه را گشت وهر جا را كه احتمال مى داد جستجو نمود، ولى قبض پيدا نشد. مديون هم بدون دريافت قبض حاضر نبود بدهى خود را بپردازد. تقريباً از وصول طلب متوفا مأيوس شده بودند، تا اينكه يك روز صبح كلفت منزل به دختر متوفّا گفت:ديشت خانم را در خواب ديدم، خيلى خوشحال بود، به من گفت: به شما بگويم كه قبض در جيب فلان لباس است. دختر به سراغ آن لباس رفت وهمانطور كه كلفت خبر داده بود، قبض را پيدا كرد [٢].
[١] امام خمينى ـ قدّس اللّه سّره الشريف ـ .
[٢] كودك١/٣٨٧.