منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٥٨
كشت. آزاد كردن را به معناى زنده كردن وكشتن را به معناى ميراندن تفسير كرد.
ابراهيم در مقابل مغالطه او چيزى نگفت. شايد پايه فهم حاضران آماده درك پاسخ ابراهيم نبود.زيرا پيداست كه كار نمرود مغالطه اى بيش نبود وموت وحياتى كه از شؤون ربوبيّت است همان موت وحيات طبيعى است، نه حيات اجتماعى به معناى آزاد كردن از بند ويا موت به معناى كشتن با ابزار خاصى.
به خاطر پايين بودن فهم حاضران، ابراهيم به مغالطه او پاسخ نگفت وگفتار خود را به شكلى ديگر آغاز كرد وگفت: پروردگار من، كردگار اين جهان است كه خورشيد را از طرف مشرق بيرون مى آورد.و اگر و اقعاً تو ربّ اين جهان هستى كار را برخلاف آن انجام بده.
در اينجا نمرود بهت زده به ابراهيم واطراف خود نگريست، ولى باز ايمان نياورد وبر كفر خود اصرار ورزيد.
ممكن است گفته شود: چرا نمرود نگفت اين كار يكسان، كار من است نه كار خداى تو؟
پاسخ آن اين است كه روشن بود، يك چنين كار مستمر تا جهان بوده واين كار ادامه داشته نمى تواند معلول اراده انسانى باشد كه چند روز است بر كرسى فرمانروايى تكته زده است واگر چنين ادعايى مى كرد، جز سخنى مسخره چيز ديگرى نبود وقرآن اين مناظره را چنين بيان مى كند.(إِذْ قَالَ إِبْراهِيمُ رَبِّىَ الَّذِى يُحْيِى وَ يُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِى وَ أُمِيتُ قَالَ إبْراهِيمُ فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ المَشْرِقِ فَأتِ بِها مِنَ المَغْرِبِ فَبُهِتَ الّذى كَفَرَ وَ اللّهُ لا يَهْدى القَوْمَ الظّالِمينَ)(بقره/٢٥٨): «آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگار من كسى است كه زنده مى كند ومى ميراند (نمرود) گفت: من (نيز) مى ميرانم وزنده مى كنم، ابراهيم گفت: حقاً كه خدا خورشيد را از مشرق مى آورد، تو آن را از مغرب ظاهر كن، او در حالى كه به ربوبيّت خدا كفر مىورزيد، مبهوت گشت وخدا گروه ستمگر را هدايت نمى كند».