روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٢٩ - فصل ششم در فضيلت حلم و ذكر توابع آن، چون تحلم و عفو و صفح
به پشت ديوار انداخت. من رفتم و خرما را برداشته، نزد حضرت بردم. حضرت به آن غلام گفت: «اى فلان! تو گرسنه مىشوى؟» گفت: «نه، اى سرور من!» گفت: «برهنه مىباشى؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس، چرا اين را برداشتى؟» گفت: «آن را خواستم.» فرمود: «برو از تو باشد.» و فرمود [به][١] او بگذاريد.
حكايت
نقل است كه شخصى سلمان رضى اللّه عنه را دشنام داد. سلمان فرمود: «اى برادر! اگر در موقف قيامت ترازوى من به بدى گران گردد، من بدتر از آنم كه تو مىگويى و اگر ترازوى من به نيكى گران گردد، آنكه تو مىگويى مرا هيچ زيان نخواهد داشت.»
حكايت
نقل است كه مالك اشتر، كه از اعاظم و خواصّ اصحاب و امراى لشكر حضرت امير المؤمنين ٧ و در شجاعت و دليرى مثل است، روزى در بازار كوفه مىگذشت.
بىجهتى شخصى نسبت به او سفاهت و اهانت نمود. مالك چيزى نگفت و درگذشت.
كسى به آن شخص گفت كه، «مگر تو اين را نشناختى؟ اين مالك اشتر است.» و برخى از اوصاف او برشمرد. آن مرد چون دانست كه آن مالك بوده، بسيار خايف شد و گمان آن كرد كه مالك در مقام انتقام او درخواهد آمد. بر اثر او روان شد كه شايد او را دريابد و عذر گناه خود بخواهد. چون تفحّص او كرد، معلوم نمود كه مالك به جانب مسجد روان شده. از عقب او به مسجد آمد؛ ديد كه مالك به نماز مشغول است. در گوشهاى مخفى شد؛ ديد كه مالك از نماز فارغ شده و جهت او از خداى عز و جلّ مغفرت مىطلبد.
حكايت
نقل است كه ابراهيم بن ادهم روزى در صحرايى بود. مردى سپاهى به او رسيد و
[١] - اضافه از مر است.