روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٤٢ - فصل چهارم در تدبير آداب سلوك پادشاه نسبت به وزراى عالىمقدار و آداب و شرايط ايشان
بگو: «اين جمله را بر تو حلال كردم». گفتم: «به صبر باش كه عدل امير المؤمنين از آن بيشتر است و همّت او از آن بزرگتر است كه تمام مال از تو بستاند و به زوال كلّ نعمت از تو راضى شود». عمرو گفت: «امير المؤمنين در كرم همچنين است كه تو مىگويى. و ليكن ساعى و نمّام از كار من و تو غافل نباشند و از پيشه خود بازنايستند، و مرا معلوم است كه امير المؤمنين تو را در كار من از شدّت و مبالغه در تضييق و ايذاء چه فرموده است و تو ضدّ آن كردهاى. و مرا خوش مىآيد كه سخط[١] امير المؤمنين از تو مصروف گردانم و رضاى او حاصل كنم.» من بسيار بكوشيدم تا از آن نسخه كه به من نموده بود نصفى را تخفيف كرد، و آن ده هزارهزار درهم بود. گفتم:[٢] «اين به صلاح نزديكتر باشد و از فساد دورتر. هم رضاى امير المؤمنين حاصل شود و هم تمامت نعمت از تو زايل نشود.» و خطّى از او به الزام دههزارهزار درهم گرفتم و نزديك مأمون رفتم تا بر وى عرضه دارم.
محمّد بن يزداد پيش از من رفته بود و انواع سخنان به عرض مأمون رسانيده بود و مرا به تقصيرات منسوب كرده و مأمون را به غضب درآورده. در آن سخن بود كه دررفتم. چون مرا بديد، سخن قطع كرد. مأمون روى به من آورد و گفت: «يا فضل! اين چه دليرى است كه تو با ما مىكنى؟» گفتم: «اللّه، من بنده فرمانبردار». گفت: «تو را فرمودم كه كار بر اين نبطى- يعنى، بر عمرو- سخت فراگير و هر مبالغه كه ممكن باشد در تضييق و تعذيب او بهجا آور. ضدّ آن كردى و نعمت بر وى فراخ گردانيدى و او را مرفّه و محترم در خانه بنشاندى.» گفتم: «يا امير المؤمنين! از عمرو مال بسيار مطالبه مىبايست كرد. ترسيدم [١٦٥ آ] كه او را جاى ديگر محبوس كنم، مالى بذل كند و موكّلان در آن مال رغبت كنند و او بر گريختن فرصتى يابد.» و از هرگونه عذرى مىگفتم كه شايد غضب او كمتر شود و آن رقعه بر او عرض نكردم كه بغايت در خشم بود و هم در ميان غضب گفت: «عمرو را به محمّد بن يزداد سپار.»
من در حال كسى فرستادم تا او را به محمّد بن يزداد سپردند و محمّد بن يزداد او را به انواع عذاب معذّب گردانيد تا از وى چيزى حاصل كند. عمرو اجابت نكرد تا بعد از آن اصحاب و عمّال عمرو جمع شدند و سه هزارهزار از خاصّه خود قبول كردند و از عمرو
[١] - غضب.
[٢] - اصل:« گفت».