روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٣٠ - فصل ششم در فضيلت حلم و ذكر توابع آن، چون تحلم و عفو و صفح
گفت: «تو بندهاى؟» ابراهيم گفت: «نعم.» گفت: «معموره كجاست؟» ابراهيم اشاره به قبرستان كرد. سپاهى خشمگين شد و سر او را بشكست و او را به جانب شهر آورد.
اصحاب استقبال او كردند و گفتند: «اين چه حال است؟» آن سپاهى صورت ماجرا نقل نمود. به او گفتند: «اين ابراهيم بن ادهم است.» آن مرد از اسب فرود آمد و دست و پاى او را مىبوسيد و عذرخواهى مىنمود. شخصى به ابراهيم گفت: «چرا گفتى من بندهام؟» ابراهيم گفت: «او از من نپرسيد كه بنده كيستى؟ بلكه گفت تو بندهاى؟ من گفتم نعم.
جهت آنكه من بنده خدايم و چون سر مرا زد، جهت او از خداى عز و جلّ بهشت طلبيدم.» شخصى گفت: «او بر تو ظلم كرد. تو چرا از جهت او بهشت طلب نمودى؟» گفت:
«دانستم كه من بر اين آزار مأجور مىشوم. دوست نداشتم كه نصيب من از او خير باشد، و نصيب او از من شرّ باشد.»
حكايت
[٨٤ آ] شخصى عزيزى را به دعوتى طلبيد و قصدش آزمايش او بود. چون به در خانه رسيد، گفت: «ترك آن اراده كردم.» آن شخص برگشت. نوبت دوم و سوم نيز با او اين معامله كرد و در آن عزيز تغييرى به هم نرسيد. گفت: «قصد من آن بود كه آزمايش كنم كه حسنخلق تو در چه درجه است.» آن عزيز گفت: «آنچه من كردم از سگ مؤدّب نيز مىآيد. اگر طلبش مىكنند، مىآيد و اگر زجرش مىكنند، مىرود.»
از عزيزى نقل مىكنند كه در راهى مىگذشت. خاكستر بر سر او ريختند. از مركب خود به زير آمد و جامه خود را پاك كرد و هيچ نگفت. به او گفتند: «چرا ايشان را زجر نكردى؟» گفت: «كسى كه مستحقّ آتش باشد، هرگاه به او مصالحه به خاكستر كنند، او را غضب نمىرسد.»
شخصى به احنف بن قيس گفت كه، خلق از كه آموختى؟ گفت: «از قيس بن عاصم.» شخصى گفت: «خلق او در چه مرتبه بود؟» گفت: «روزى در خانه خود نشسته بود كه خادمه او سيخى آورد كه بر آن كباب بود. از دست او افتاد بر سر پسرى از او، و آن پسر از حدّت آن بمرد. آن خادمه را دهشت شد. قيس گفت: تو را ترسى نباشد. تو را آزاد كردم