جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٦ - غزل ٦٩ در اين زمانه، رفيقى كه خالى از خل است
|
دلم، اميدِ فراوان ز وصلِ روى تو داشت |
ولى اجَل به رَهِ عُمر، رَهْزَنِ امَل است |
|
محبوبا! اميد بسيار به دوام وصالت داشتم، نمىدانم اجل فرصتم مى دهد كه بازت ببينم، و يا اينكه بايد با اين آرزو جان بسپارم. در جايى مى گويد:
|
دريغِ مدّت عمرم! كه بر اميد وصال |
بسر رسيد و نيامد به سر، زمان فراق |
|
|
چگونه باز كنم بال در هواىِ وصال |
كه ريخت مرغ دلم، پر در آشيان فراق |
|
|
بسى نماند كه كِشتىّ عمر غرق شود |
ز موجِ شوقِ تو در بحرِ بيكران فراق |
|
|
فراق و هجر كه آورد در جهان يا رب! |
كه روى هجر سيه باد و خانمان فراق![١] |
|
|
ز قسمت ازلى، چهره سِيَهْ بختان |
به شست وشوى، نگردد سفيد واين مَثَل است |
|
|
بگير طُرّه مَهْ طلعتىّ و قصّه مخوان: |
كه سعد و نحس، ز تأثيرِ زُهره و زُحَل است |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! و يااى سالك!- آنچه در ازل برايت تقدير نشده و ارزانى نداشته اند به آن نخواهى رسيد؛ كه: «ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ، إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها»[٢]: (هيچ مصيبتى در زمين و در خودتان به شما نمى رسد، مگر پيش از آنكه آن را [در اين عالَم] بيافرينيم در كتابى وجود دارد.) با اين همه آن را قضاء حتم مپندار، و از لطف و رحمت حق مأيوس مباش، و مگو: «سعد و نحس از تأثير زهره و زحل است.» و بگو:
٥٧٨
«أللّهُمَّ! ... وَإنْ كُنْتُ مِنَ الْأشْقِيآءِ فَامْحُنى مِنَ الأشْقِيآء، وَاكْتُبنى مِنَ السُّعَدآءِ؛ فَإنَّك قُلْتَ فى كِتابِكَ الْمُنْزَّلِ عَلى نَبِيِّكَ الْمُرْسَلِ- صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَآلِهِ-:
«يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ، وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»[٣]»
[٤]: (خداوندا! ... و اگر از اشقياء و بدبختان.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٤، ص ٢٧٣.
[٢] - حديد: ٢٢.
[٣] - رعد: ٣٩.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٢٠٩.