جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٦ - غزل ١٠٦ مردم ديده ما، جز به رخت ناظر نيست
تو مى خواهم ... به نور روى و اسماء و صفاتت كه هر چيزى بدان روشن و نورانى است.
اى نور! اى پاكيزه [از هر عيب و نقص]!.- به گفته خواجه در جايى:
|
اى روىِ ماه مَنْظَرِ تو، نوبهارِ حُسن |
خال و خط تو مركزِ لطف و مدار حُسن |
|
|
در چشم پر خُمار تو، پنهان فُنُون سِحْر |
در زلف بىقرار تو، پيدا قرار حسن |
|
|
از دام زلف و دانه خالِ تو در جهان |
يك مرغ دل نماند، نگشته شكارِ حسن |
|
|
حافظ طمع بُريد، كه بيند نظيرِ دوست |
ديّار نيست، غير تو اندر ديارِ حسن[١] |
|
|
اشكم احرامِ طوافِ حَرَمت مى بندد |
گر چه از خونِ دلِ ريش، دمى طاهر نيست |
|
محبوبا! براى احرام و طواف حرمت به اشك ديدگانم، خود را از آلودگيها، و يا شوق ديدارت شستشو داده و مهيّا مى نمايم، و اگرچه اين سرشكى كه از خون دل ريشم سرچشمه گرفته، پاك نيست، براى درك حضرتت چاره اى به جز اين ندارم؛ كه:
٨١٥
«يا عيسى! إبْكِ عَلى نَفْسِكَ بُكآءَ مَنْ ... كانَتْ رَغْبَتُهُ فيما عِنْدَ إلهِهِ»
[٢]: (اى عيسى! همانند گريستن كسى كه [تمام] ميل و رغبتش به آنچه در نزد معبودش مى باشد، بر خود گريه نما.- به گفته خواجه در جايى:
|
زگريه مَردمِ چشمم، نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت، حال مردمان چون است |
|
|
از آن زمان كه ز دستم، برفت يارِ عزيز |
كنار ديده من، همچو رودِ جيحون است[٣] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
غُسل در اشك زدم، كاهل طريقت گويند: |
پاك شو اوّل و پس، ديده بر آن پاك انداز |
|
|
چشمِ آلوده، نَظَر از رُخ جانان دور است |
بر رخ او، نظر از آينه پاك انداز[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٥، ص ٣٣٩.
[٢] - الجواهر السّنيّة، ص ٩٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٥، ص ٢٤٤.