جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥ - غزل ٦٣ اگرچه عرض هنر پيش يار بىادبى است
از اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه به هجران مبتلا بوده، با بيانات مختلف از آن اظهار ناراحتى كرده، درنتيجه تمنّاى وصال را نموده. مىگويد:
|
اگرچه عرضِ هنر پيشِ يار بىادبى است |
زبانْ خموش و ليكن، دهان پُر از عربى است |
|
اى خواجه! اگرچه گفتار و دُرهاى گرانبها از اشعارت در دهان دارى و مى خواهى با بيانات زيبايت گلههاى عاشقانه از محبوب و بىعنايتىهاى او در روزگار هجرانت نمايى، ليكن عرض وجود و ابراز كمال در برابر او و شكايت از فراق، خود نشانه بى ادبى است. در اين موقعيّت بايد در برابر او خاموش باشى؛ با اين همه در جايى نمىتواند خاموش بنشيند و مى گويد:
|
مژده اى دل! كه مسيحا نَفَسى مى آيد |
كه ز انفاسِ خوشش، بوىِ كسى مى آيد |
|
|
از غم و درد مكن ناله و فرياد، كه دوش |
زدهام فالى و فرياد رسى مى آيد |
|
|
هيچ كس نيست كه در كوىِ تواش كارى نيست |
هركس اينجا به اميدِ هَوَسى مى آيد |
|
|
يار دارد سَرِ صيد دلِ حافظ، ياران! |
شاهبازى به شكارىِ مگسى مى آيد[١] |
|
و نيز در جايى ديگر مى گويد:
|
دارم از زلف سياهت گله چندان كه مپرس |
كه چنان زو شدهام بىسر و سامان كه مپرس |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٣، ص ١٩٨.