جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٨ - غزل ٧٣ ساقى! بيار باده، كه ماه صيام رفت
آنان كه تنها به تو آرام مى گيرند و همواره متوجه تواند، سرگشته و واله تو مى باشد.- به گفته خواجه در جايى:
|
شراب تلخ مى خواهم كه مردافكن بود زورش |
كه تا يكدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش |
|
|
نگه كردن به درويشان، منافىّ بزرگى نيست |
سليمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
دل، شوق لبت مدام دارد |
يا رب! ز لبت چه كام دارد |
|
|
جان، عشرت مهر و باده عشق |
در ساغر دل مدام دارد |
|
|
خرّم دلِ آن كسى كه صُحبت |
با يار على الدّوام دارد[٢] |
|
|
بر بوى آنكه، جرعه جامى به ما رسد |
در مَصْطَبه، دعاى تو هر صبح و شام رفت |
|
معشوقا! براى آنكه مرا در روز عيد ماه صيام به جرعه اى از مى مشاهدهات نايل سازى، هر صبح و شام در جايگاه عبادت خود خواندمت، بيا و محروم از ديدارت منما. در جايى مى گويد:
|
جهان بر ابروى عيد از هلال، وَسْمَه كشيد |
هلال عيد، بر ابروىِ يار بايد ديد |
|
|
بيا كه با تو بگويم غم و ملالتِ دل |
چرا كه بىتو ندارم مجالِ گفت و شنيد |
|
|
بهاى وصل توگر جان بود خريدارم |
كه جنس خوب، مُبَصِّر به هرچه ديد خريد[٣] |
|
|
دل را كه مرده بود، حياتى ز نو رسيد |
تا بويى از نسيمِ مِىْاش در مشام رفت |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٥، ص ١٦٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٣، ص ١٣٧.