جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٣ - غزل ٦٧ حسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت
كرامت و بزرگواريت شكيبا باشم.- نيز: «رَبَّنا! وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ»[١]: (پروردگار! و چيزى را كه توان و تاب آن را نداريم، بر دوش ما منه.) بخواهد با اين بيان تقاضاى وصال نموده باشد و بگويد:
|
زهى خجسته، زمانى كه يار بازآيد! |
به كام غمزدگان، غمگسار بازآيد |
|
|
در انتظار خدنگش، همى طَپَد دل صيد |
خيال آنكه به رسمِ شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گَرد |
به آن هوس كه بر اين رهگذار بازآيد |
|
|
چه جورها كه كشيدند بلبلان از دى |
به بوى آنكه دگر نوبهار بازآيد[٢] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «آتش نهفته»، آتش عشق حضرتش باشد نسبت به قبول حمل ولايت كه آن را بشر براساس محبّت به محبوب پذيرفت، اينجاست كه شعله خورشيد درمقابل آن درنظر عاشق چون ذرّه اى مى نمايد، زيرا او هم اباىِ از حمل امانت داشت؛ كه: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها، وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[٣]: (براستى كه ما امانتِ [ولايت] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، پس آنها از حمل آن اباء كردند و از آن هراسيدند، و انسان آن را حمل نمود؛ براستى كه بسيار ستمگر و نادان بود.)
|
حافظ! چو آبِ لطف زِ نظم تو مى چكد |
حاسد، چگونه نكته توانَد بر آن گرفت؟! |
|
حقّاً چنين است كه آب لطفِ معنويّت و توحيد از بيانات خواجه مى چكد و حسودان هم نمى توانند اشكال و عيبى بر آن بگيرند. در جايى مى گويد:
|
ز شوق، سر بدر آرند ماهيان از آب |
اگر سفينه حافظ، رسد به دريايى[٤] |
|
[١] - بقره: ٢٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٣] - احزاب: ٧٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٨.