جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٨ - غزل ٦٧ حسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت
٧١٧
صافى شِرْبِكَ، فَبِكَ إلى لَذيذِ مُناجاتِكَ وَصَلُوا، وَمِنْكَ أقْصى مَقاصِدِهِمْ حَصَّلُوا.»
[١]: (و ما را به آن گروه از بندگانت محلق نما كه به پيشى گرفتن به درگاهت شتاب مى نمايند ... و درونشان را از حُبّ و دوستىات لبريز نموده، و از شراب زُلال خويش به ايشان نوشانيدهاى، پس تنها به [وسيله] تو به مناجات لذّت بخش با تو واصل گشته، و والاترين و دوردستترين خواسته هايشان را از تو بدست آوردهاند.)
|
آن روز عشق ساغرِ مِىْ خرمنم بسوخت |
كآتش، ز عكسِ عارضِ ساقى در آن گرفت |
|
معشوقا! اگر امروز خرمن عمرم را عشق به جمالت مى سوزد، از آن جهت است كه در ازل به «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٢]: (و آنها را بر خودشان گواه گرفت: آيا من پروردگار شما نيستم؟) تو، «بَلى شَهِدْنا»[٣]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتم، و محبّتت در من آتش افروخت. به گفته خواجه در جايى:
|
در ازل، پرتوِ حُسنت ز تجلّى دم زد |
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد[٤] |
|
در جايى نيز مى گويد:
|
در ازل، هركو به فيضِ دولت ارزانى بود |
تا ابد جام مرادش، همدمِ جانى بود[٥] |
|
|
آسوده بر كنار، چو پرگار مى شدم |
دوران، چو نقطه عاقبتم درميان گرفت |
|
كنايه از اينكه: انزوا و كناره گرفتن از اهل معصيت و غفلت، سبب شد كه باز به ديدار ازلىام راه يابم.
و يا بخواهد بگويد: چون نقطه دوّار پرگار مى خواستم به خود مشغول باشم و از.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٢] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٣] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٠، ص ١٥٤.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦.