جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦١ - غزل ٦٥ جز آستان توام در جهان پناهى نيست
خواجه در جايى:
|
بُتا! با ما مَوَرْز اين كينه دارى |
كه حقِّ صحبت ديرينه دارى |
|
|
نصيحت گوش كن، كاين دُر بسى بَهْ |
از آن گوهر كه در گنجينه دارى |
|
|
به فريادِ خمار مُفْلسان رس |
خدا راگر مِىِ دوشينه دارى |
|
|
وليكن كِىْ نمايى رُخ به رندان؟ |
تو كز خورشيد و مَهْ آئينه دارى[١] |
|
و ممكن است خواجه بخواهد با اين بيان، نصيحت و موعظه اى به زاهد، و يا عموم مردم كرده باشد؛ كه:
«وَ ما كانَ لَكُمْ أنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ»
[٢]: (و شما را [اين حقّ] نبوده [و نيست] كه پيامبر خدا را بيآزاريد.- نيز:
٥٣٢
«أفْضَلُ الشَّرَفِ كَفُّ الْأذى وَبَذْلُ الْإِحْسانِ.»
[٣]: (برترين شرافت و بزرگوارى، خوددارى از آزار و اذيّت [ديگران] و بذل و بخشش نيكويى [به همگان] مىباشد.- همچنين:
٥٣٣
«مَنْ كَفَّ أذاهُ، لَمْ يُعانِدْهُ أحَدٌ.»
[٤]: (هركسى جلوى آزار و اذيتش را و از ديگران بازدارد، هيچ كس با او دشمنى و ستيزه جويى نمى نمايد.- نيز:
٥٣٤
«عادَةُ الّلِئآمِ وَالْأغْمارِ أذِيَّةُ الْكِرامِ وَالْاحْرارِ.»
[٥]: (خوى و سرشت فرومايگان و كسانى كه كارآزموده نيستند، آزار و اذيّت بزرگواران و آزادگان مىباشد.)
|
عنان كشيده رواى پادشاهِ كشورِ حُسن! |
كه نيست بر سر راهى كه دادخواهى نيست |
|
اين بيت نيز سخنى است عاشقانه با محبوب. بخواهد بگويد: معشوقا! جمالت، عاشقان و هر آن كس را كه مشاهدهات كند خواهد كشت. به هر كجا كه گذر مى كنى و جلوه مى نمايى، سريع بگذر؛ زيرا دادخواهان سر راهت را خواهند گرفت و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٨، ص ٣٩٢.
[٢] - احزاب: ٥٣.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الأذى، ص ١٢.
[٤] ( ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الأذى، ص ١٣.
[٥] ( ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الأذى، ص ١٣.