جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٦ - غزل ٦٥ جز آستان توام در جهان پناهى نيست
خواجه در اين غزل در مقام اظهار اخلاص و بندگى به پيشگاه حضرت محبوب بوده، و ياآدور عظمت و كبريائيّتش گشته و با اين بيان از روزگار هجران خود گله و شكايت نموده و مى گويد:
|
جز آستان توام در جهان پناهى نيست |
سَرِ مرا بجز اين در، حواله گاهى نيست |
|
آرى، حضرت دوست آمال و آرزوى هر موجود مى باشد و تمامى آنان دانسته و ندانسته او را مى جويند و به وى به حساب ظرفيّت وجوديشان محبّت مى ورزند؛ انسان هم به حساب جامعيّش و تعليم تمام اسماء به او؛ كه: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»[١]: (و همه اسماء و كمالات خود را به آدم آموخت.- بر فطرتِ توحيد خلق شدنش؛ كه: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»[٢]: (سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريد، آفرينش خدا قابل دگرگونى نيست.)، به تمام وجود خواهان او مى باشد.
خواجه هم مى خواهد با اين بيان بگويد: محبوبا! با آنكه هر جمال و كمالى در جهانِ هستى به تو ظهور دارد و مظهر تجلّيات تو مى باشد، مگر مى شود به غير تو محبّت ورزيد؟! كه:
٦٣٩
«أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ؟! مَتى
[١] - بقره: ٣١.
[٢] - روم: ٣٠.