جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٧ - غزل ١١٧ اگر به مذهب تو، خون عاشق است مباح
همانا آنان از ملاقات پروردگارشان در شكّ و دو دلى هستند، هان! براستى كه او به هر چيز احاطه دارد.- نيز:
٨٩٢
«مَعَ كُلّ شَىْءٍ لا بِمُقَارَنَةٍ، وَغَيْرُ كُلّ شَىْءٍ لابِمُزايَلَةِ»
[١]: ( [خداوند] همراه با هر چيز است بدون اينكه به آن پيوسته باشد، و غير هر چيز است بىآنكه از آن جدا شده باشد.- در عين ظهور، مخفى و در عين حفظ، ظاهر است؛ كه:
٨٩٣
«يا باطِناً فى ظُهُورِهِ، وَظاهِراً فى بُطُونِهِ وَمَكْنُونِهِ!»
[٢]: (اى خدايى كه در عين آشكارى پنهان، و در عين نهانى و پوشيدگى ظاهر و هويدايى!.- علّت محجوب بودن ما از او، به جهت توجّه داشتنمان است به عالم كثرت، و چون انقطاع از آن حاصل كنيم (با ديد دل)، خواهيم ديد كه وى براى ما از هر چيز آشكارتر بوده و هست، و توجّه به توجّهمان نداشتيم و مظاهر را ظهور يافته از حقيقتشان كه جهان امرى و ملكوتى آنان است، مىنگريم؛ كه: «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»[٣]: (ملكوت هر چيزى به دست او مى باشد.- نيز: «أَلا! لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ»[٤]: (آگاه باشيد! كه [عالَم] خلق و امر از آنِ اوست.) خواجه هم مى گويد: «سواد موى تو، تفسير جاعِلُ الظُّلُمات ...»؛ يعنى، مظاهرت با زبان بى زبانى مى گويند: ما از خود هيچ نداريم، هرچه داريم به ملكوتمان است؛ كه:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ، وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ»[٥]: (سپاس خدايى را كه آسمانها و زمين را آفريد، و تاريكيها و روشنايى را قرار داد.- نيز: «فالِقُ الْإِصْباحِ، وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً.»[٦]: (شكافنده سپيده دم، و [كسى است كه] شب را [موجب] آرامش و آسودگى قرار داد.) كنايه از اينكه: محبوبا! اگر در حجاب از ديدارت مى باشم، ظلمت عوالم خلقىات باعث شده و اگر از كثرات پرده بردارى و به مشاهده حقيقت آنها.
[١] - نهج البلاغه، خطبه ١.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٤٦.
[٣] - يس: ٨٣.
[٤] - اعراف: ٥٤.
[٥] - انعام: ١.
[٦] - انعام: ٩٦.