جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦٩ - غزل ١١٦ آتش اندر آب افسرده است، يا مى در زجاج؟
حوادث، و رهايى از بلاى محجوبيّت و افسردگىام جز با وصال و ديدار محبوب حقيقى خويش نمى بينم. در جايى مى گويد:
|
وصال او زِ عُمر جاودان بِهْ |
خداوندا! مرا آن دِهْ كه آن بِهْ |
|
|
گُلى كآن پايمالِ سَروِ ما گشت |
بُوَد خاكش زِ خونِ ارغوان به |
|
|
خدا را از طبيب من بپرسيد: |
كه آخر كى شود اين ناتوان به؟[١] |
|
پس بيا و:
|
از كفِ آزادگان، غايب مدار آن جام را |
كاهل دل را كارِ عشرت، زو همى گيرد رواج |
|
محبوبا! ما آزادگان از غير خويش را، از تجلّياتت براى هميشه بهرهمند ساز، و برخوردار از: «يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ»[٢]: (خداوند، هركه را بخواهد به نور خويش رهنمون مى شود.) بفرما! تا حوادث جهان طبيعت سبب محروميّتمان از ذكر و مراقبه و يادت نشوند. بخواهد بگويد:
٩٣٨
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أبوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحجُبْ مُشتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤيَتِكَ»
[٣]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند و مشتاقان خود را از مشاهده ديدار نكويت محجوب مگردان.- بگويد:
|
ساقيا! مىبده و غم مخور از دشمن و دوست |
كه به كامِ دل ما، آن بشد و اين آمد |
|
|
شادىِ يارِ پرى چهره بده باده ناب |
كه مِىِ لعل، دواىِ دلِ غمگين آمد[٤] |
|
و بگويد:
|
ساقيا! دردِهْ زِبَهْرِ رَوْحِ رُوحِ اهلِ دل |
آن چنان راحى، كه با جان هست او را امتزاج |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٩، ص ٣٧٣.
[٢] - نور: ٣٥.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٠، ص ١٧٥.