جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦٧ - غزل ١١٦ آتش اندر آب افسرده است، يا مى در زجاج؟
غزل ١١٦ [: آتش اندر آب افسرده است، يا مِىْ در زُجاج؟ ...]
|
آتش اندر آب افسرده است، يا مِىْ در زُجاج؟ |
يا درخشان در ميانِ چشمه حيوان، سراج؟ |
|
|
با چنين بارانِ غم بر سر زِ ابرِ حادثات |
جز به وصل يارِ خود، دل را نمى بينم علاج |
|
|
از كفِ آزادگان، غايب مدار آن جام را |
كاهل دل را كارِ عشرت، زو همى گيرد رواج |
|
|
ساقيا! دردِهْ زِبَهْرِ رَوْحِ رُوحِ اهلِ دل |
آن چنان راحى، كه با جان هست او را امتزاج |
|
|
من خود از آغازِ فطرت، عاشق و مست آمدم |
بر نتابم رو از اين در، تا به وقتِ اندراج |
|
|
احتياجِ من به وصل خويشتن دانستهاى |
دوستان را دستگيرى كن به وقتِ احتياج |
|
|
عاشقانِ كوىِ جانان با گدايى خوشترند |
اين چنين شَهْ را كجا باشد نظر بر تخت و تاج؟! |
|
|
برفكن بُرْقَعْ ز رُخ، كز نازكى مانى بدان |
تازه گُل، كز وى رُبايد بادِ شبگيرى دُواج |
|
|
بشنو از حافظ تو اين نكته، كه باشد سودمند: |
باده نوش و خير كن، كاين بِهْ ز بودن ميرِ حاج |
|