جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٠ - غزل ١١٣ درد ما را نيست درمان الغياث!
|
اى مُنعِم! آخر بر خوانِ وصلت |
تا چند باشم، از بىنصيبان؟! |
|
با اين همه، چون نمى خواهد از داشتههاى خود دست بكشد، مىگويد:
|
دين و دل بردند و قصدِ جان كنند |
الغياث از جورِ خوبان الغياث! |
|
حضرت دوست، طريقه زهّاد و عبادات قشرى و خيالات و توجّهات به عالم مادّه و خواطر را در راه عشقش از من گرفت، و حال قصد دارد جانم را نيز بستاند.
اى دوستان! بنگريد كه خوبان چگونه به عاشقان خود جور و جفا روا مى دارند.
در واقع، با اينكه اين بىعنايتى از محبوب عين لطف اوست به عاشق، امّا چون گذشتن از آمال و فناى در پيشگاهش، در نظر خواجه سخت و مشكل مى آمده، لذا آن را جور و جفا يادآور شده، و «الغياث»! الغياث، مىگويد. در جايى مى گويد:
|
مىزنم هر نَفَس از دست فراقت فرياد! |
آه! اگر ناله زارم، نرساند به تو باد |
|
|
تا تو از چشم من سوخته دل، دور شدى |
اى بسا چشمه خونين كه دل از ديده گشاد |
|
|
از بُنِ هر مژه صد قطره خون بيش چكد |
چون بر آرَد دلم از دستِ فراقت فرياد |
|
|
حافظِ دلشده مُسْتَغْرَقِ يادت، شب و روز |
تو از اين بنده دلخسته، بكلّى آزاد[١] |
|
|
در بهاىِ بوسهاى، جانى طلب |
مىكنند اين دلستانان الغياث! |
|
فرياد از دلستانان و تجلّيات اسماء و صفاتى محبوب، كه در بهاى جلوهاى، جان از من مى طلبند، و تا آن را نستانند به جانانم رهنمون نمى شوند. بخواهد بگويد:
|
نَفَس بر آمد و كام از تو بر نمى آيد |
فغان! كه بختِ من از خواب، در نمى آيد |
|
|
قَدِ بلند تو را تا به بر نمى گيرم |
درختِ بَختِ مُرادم به بَر نمى آيد |
|
|
ز شَسْتِ صدق گشادم، هزار تيرِ دعا |
از آن ميانه يكى كارگر نمى آيد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٣، ص ٢٠٤.