جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٦ - غزل ١١٠ المنة لله! كه در ميكده باز است
|
اى همه كارِ تو مطبوع و همه جاىِ تو خوش! |
دلم از عشوه شيرينِ شكَرْخاىِ تو خوش |
|
|
همچو گلبرگِ طرى هست وجودِ تو لطيف |
همچون سَروِ چمنى هست سرا پاىِ تو خوش |
|
|
شيوه ناز تو شيرين، خط و خال تو مليح |
چشم وابروى تو زيبا، قد و بالاى تو خوش |
|
|
پيش چشم تو بميرم، كه بدان بيمارى |
مىكند درد مرا، از رُخِ زيباىِ تو خوش[١] |
|
و مى گويد:
|
خُمها همه در جوش و خروشند زِ مستى |
و آن مِىْ كه در آنجاست، حقيقتْ نه مجازاست |
|
همه عالم را مست جمال او مى بينم، كه دانسته و ندانسته از شراب مشاهدهاش برخوردارند، «آن مِىْ كه در آنجاست، حقيقت نه مجاز است» و به گفته خواجه در جايى:
|
عكس روى تو، چو در آينه جام افتاد |
عارف از پرتوِ مِىْ، در طمعِ خام افتاد |
|
|
حُسنِ روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد |
اين همه نقش، در آئينه اوهام افتاد |
|
|
اين همه عكسِ مى و نقشِ مخالف كه نمود |
يك فروغِ رُخِ ساقى است كه در جام افتاد |
|
|
پاك بين از نظرِ پاك به مقصود رسيد |
احول از چشمِ دو بين، در طمع خام افتاد |
|
|
جلوه اى كرد رُخَش روز ازَل زيرِ نقاب |
عكسى از پرتوِ آن، بر رُخِ افهام افتاد[٢] |
|
در واقع، هر موجودى خود بنابر مضمون آيه گذشته، خمى است كه شراب تجلّيات و اسماء و صفات با اوست، و هر موجودى به اندازه ظرف وجودىاش از آن بهرهمند مى گردد؛ امّا انسان كامل به قدر كافى، براستى «عندنا» (در بيان آيه شريفه گذشته) كجاست، و آن «خزائِنى» كه با هر «شيئى» است چه بوده؟ و آن «مُنَزَّل» و «قَدَر مَعْلُوم» كه نازل مى گردد، چيست؟.
آيا «عِنْدَنا» جز حقّ سبحانه مى تواند باشد، كه با هر شيئى است (به نصّ كتاب و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٠، ص ٢٦٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٤، ص ١٨٥.