جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٨ - غزل ١٠٧ بى مهر رخت، روز مرا، نور نمانده است
|
مشنو سخنِ دشمنِ بدگوى، خدا را |
با حافظِمسكينِ خوداى دوست! وفا كن[١] |
|
|
وصلِ تو اجل را ز سَرَم دور همى داشت |
از دولتِ هجرِ تو كنون دور نمانده است |
|
معشوقا! لحظاتى كه به وصالت دل خوش نموده بودم، در سايه عمر جاودانى زندگى مى كردم و چون از من دور گشتى و به هجرانت گرفتار ساختى، اجل و مرگ را به خود نزديك ديدم، در جايى مى گويد:
|
وصالِ او، ز عمرِ جاودان بِهْ |
خداوندا! مرا آن دِهْ كه آن بِهْ[٢] |
|
|
صبر است مرا چاره ز هجرانِ تو، ليكن |
چون صبر توان كرد؟ كه مقدور نمانده است |
|
عزيزا! دورىات را با صبر چاره مى توان، افسوس! كه بر صبر قدرتم نمانده است، بخواهد بگويد:
٨٣٣
«إلهى! ... وَغُلَّتى لايُبَرّدُها إلّاوَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئها إلّالِقائُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لايَبُلُّهُ إلّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّدُونَ ذُنُوّى مُنْكَ»
[٣]: (بارالها! سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند و آتش درونىام را جز لقايت خاموش نمىكند، و به شوقم به تو، جز نظر به روى [اسماء صفات] ات آب نمى پاشد، و قرارم جز به نزديكى به تو آرام نمى گيرد.- بگويد:
|
هر چند كه هجران، ثَمَرِ وصل بر آرد |
دهقانِ ازَل كاش كه اين تخم نكشتى![٤] |
|
و بگويد:
|
زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد |
به كامِ غمزدگان غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش همى طپد دل صيد |
خيال آنكه به رسمِ شكار باز آيد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٤، ص ٣٣٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٩، ص ٣٧٣.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٠، ص ٣٧٣.