جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٢ - غزل ١٠٦ مردم ديده ما، جز به رخت ناظر نيست
|
صنما! با غمِ عشقِ تو، چه تدبير كنم؟ |
تا به كى در غمِ تو، ناله شبگير كنم؟ |
|
|
دل ديوانه از آن شُد كه پذيرد درمان |
مگرش هم زِ سَرِ زُلف تو زنجير كنم |
|
|
با سَرِ زلف تو مجموعِ پريشانى خويش |
كُو مجالى كه يكايك هم تقرير كنم؟ |
|
|
نيست امّيد خلاص از سَرِ زلفش حافظ! |
چون كه تقدير چنين بود، چه تدبير كنم؟[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: من از اول روزى كه به كثرات اين عالم چشم دوختم، دانستم كه نمى گذارند همواره بهرهمند از ملكوتشان باشم، و در هجران بسر خواهم بود؛ لذا دلم بر داغ، صابر خواهد بود.
|
سَرِ پيوند تو تنها نه دلِ حافظ راست |
كيست آن كَشْ سَرِ پيوند تو در خاطر نيست؟! |
|
عزيزا! تنها خواجهات داغ عبوديّتت را به سينه ندارد، بلكه همه موجودات، دانسته و ندانسته، تو را مى خواهند، و مى ستايند و در پيشگاهت خاضعاند، تنها خواجهات چنين نيست، كه:
٨٢٧
«يا مَنْ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِهَيْبَتِهِ، وَخَضَعَتِ الرّقابُ لِعَظَمَتهِ!»
[٢]: (اى خدايى كه چهرههاى [مخلوقات] در برابر هيبت و شكوهت خوار و ذليل، و گردنها در برابر عظمت و بزرگىات خاضع و فروتن مى باشد!.- نيز:
٨٢٨
«يا مَنْ خَشَعَتْ لَهُ الأصواتُ، وَخَضَعَتْ لَهُ الرّقابُ، وَذَلَّتْ لَهُ الأعناقُ!»
[٣]: (اى خدايى كه صداها براى او خاشع و افتاده، و گردنها [و يا: بردگان] در برابر او خاضع و فروتن، و گردنها [و يا: بزرگان] براى او ذليل و خوار مى باشد!).
آرى، غفلات اين عالم نمى گذارد بشر به راز خلقت پى ببرد و به كمال انسانيّتش راه يابد. پس از اين جهان حقيقت امر بر او روشن خواهد شد، و ديگر جاى آنكه باز گردد و كارى كند نيست، كه: «... يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنْسانُ، وَ أَنَّى لَهُ الذِّكْرى؟ يَقُولُ: يا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٣، ص ٣١٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٤٥.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٣٨.