جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٠ - غزل ٩٨ هر آن خجسته نظر، كز پى سعادت رفت
ملاقاتت نداشته باشد، تا زمانى كه مرا زنده نگاه داشته اى بر آن زنده بدار، و هر گاه [جان] مرا كاملًا گرفتى [بر آن] گير، و هنگامى كه [در قيامت] بر انگيختگىام بر آن برانگيز.- به گفته خواجه در جايى:
|
رندى آموز و كَرَم كن، كه نه چندين هنر است |
حَيوانى كه ننوشد مِىْ و انسان نشود |
|
|
گوهر پاك ببايد كه شود قابلِ فيض |
ورنه هر سنگ و گِلى، لؤلؤ و مرجان نشود |
|
|
هر كه در پيش بُتان بر سر جان مى لرزد |
بى تكلّف، تنُ او لايق قربان نشود |
|
|
ذرّه را تا نبود همّتِ عالى حافظ! |
طالب چشمه خورشيدِ درخشان نشود[١] |
|
|
ز بامداد، به طرزِ دگر بر آمدهاى |
وظيفه مِىِ دوشين، مگر زيادت رفت؟ |
|
محبوبا! چه شده از بامداد به گونه اى دگر مى بينم، برايم جلوه نموده اى و عناياتت را افزون از شب گذشته مشاهده مى كنم. در جايى مى گويد:
|
ساقى اندر قَدَحم، باز مِىِ گلگون كرد |
در مِىِ كهنه ديرينه ما، افيون كرد |
|
|
ديگران را مِىِ ديرينه، برابر مى داد |
چون به اين دلشده خسته رسيد، افزون كرد |
|
|
اين قدح، هوش مرا جمله به يكبار ببرد |
اين مى اين بار، مرا پاك ز خود بيرون كرد |
|
|
دل حافظ، كه ز افسونِ لبت بىخود بود |
چشم جادوى تواش، بار دگر افسون كرد[٢] |
|
و ممكن است «زيادت» مخفف «از يادت» باشد، يعنى: محبوبا! امروز با بى عنايتى به من نظر دارى مگر محبّتها و لطفهايى را كه در شب گذشته با خواجهات داشتى، از نظر انداختهاى. در جايى مى گويد:
|
دگر به صيد حَرَم تيغ بر مكش زنهار! |
وز آنچه با دل ما كردهاى، پشيمان باش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٠، ص ٢٢١.