جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٣ - غزل ٩٣ ديدى كه يار جز سر جور و ستم نداشت
خواجه اين غزل را در آرزوى ديدار ديگر حضرت دوست سروده، و در بعضى ابياتش گله گذارى از او مى نمايد. مىگويد:
|
ديدى كه يار جز سَرِ جور و ستم نداشت |
بشكست عهد و از غم ما هيچ غم نداشت |
|
اى خواجه! و يا دوست هم طريق! ديدى كه يارم به عهدى كه با من بسته بود عمل ننمود، فرموده بود: «أَوْفُوا بِعَهْدِي، أُوفِ بِعَهْدِكُمْ»[١]: (به عهد و پيمان خويش با من وفا كنيد، تا من [نيز] به عهد و پيمانم با شما وفا نمايم.) وصالم نصيب فرمود، سپس به هجرانم مبتلا ساخت، و از دوام آن امتناع نمود، و به اينكه در فراق و غم عشقش چه بر من خواهد رفت عنايتى نفرمود. در جايى مى گويد:
|
يار اگر ننشست با ما، نيست جاىِ اعتراض |
پادشاهِ كامران بود، از گدايان عار داشت |
|
|
در نمى گيردنياز و عجز ما با حُسنِ دوست |
خرّم آن كزنازنينان، بختِ برخوردار داشت![٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
چو دست بر سر زلفش زنم، به تاب رود |
ور آشتى طلبم، بر سَرِ عتاب رود |
|
|
چو ماه نو، رَهِ نظّارگان بيچاره |
زند به گوشه ابرو و در حجاب رود |
|
|
مرا تو عهد شكن خوانده اىّ و مى ترسم |
كه با تو روز قيامت همين خطاب رود[٣] |
|
[١] - بقره: ٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٠، ص ٩٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٩، ص ١٤٠.