جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٤ - غزل ٩٠ شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت
عاشقانش همواره خواهد بود، و لذا تجلّيات او را خريدار شدم؛ ولى افسوس! كه آن تجلّيات نيز ناپايدار بود. امّا نمى دانستم كه مى خواهد با عشوه خود شور و عشق ما را افزون كند تا بكلّى از خود بىخود شويم و قابليّت ديدار هميشگى را پيدا كنيم.
بخواهد با اين بيان بگويد:
|
چون شوم خاكِ رَهَش، دامن بيفشاند ز من |
ور بگويم: دل مگردان، رو بگرداند ز من |
|
|
عارض رنگين به هركس مى نمايد همچو گل |
ور بگويم باز پوشان، باز پوشاند ز من |
|
|
چشم خود را گفتم: آخر يك نظر سيرش ببين |
گفت: مىخواهى مگر تا جوى خون راند ز من[١] |
|
و بگويد:
٧١٤
«أسْألُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأنْوارِ قُدْسِكَ، وَأبْتَهِلُ إلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطآئِفِ بِرّكَ، أنْ تُحَقّقَ ظَنّى بِما أؤَمّلُهُ مِنْ جَزيلِ إكْرامِكَ وَجميلِ إنْعامِكَ، فِى الْقُرْبى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ»
[٢]: (به انوار [و يا عظمتت] وجه [اسماء و صفات] و به انوار [مقام ذات] پاك و مقدّست از تو درخواست نموده و به عواطف مهربانى و لطائف احسانت تضرّع و التماس مى نمايم كه گمان مرا به آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت، در قرب به تو و نزديكى و منزلت در نزدت و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، تحقّق بخشى.)
|
شد چَمان در چَمنِ حُسن و لطافت، ليكن |
در گلستانِ وصالش نچميديم و برفت |
|
معشوقم ما را شيفته جمال خود ساخت و هنوزش نديده بوديم، در چمنزار لطافت و زيبايى منظر خود مى خراميد، و به داغ فراق خود گرفتارمان نموده و مىرفت بخواهد بگويد:
٧٥٥
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنِ اصْطَفَيْتَهُ لِقُرْبِكَ وَ وِلايَتِكَ ... وَاعَذْنَهُ مِنْ هِجْرِكَ وَقِلاكَ، وَبَقَّرأْتَهُ مَقْعَدَ الصّدْقِ فِى جَوارِكَ»
[٣]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه براى قرب و ولايتت برگزيده ... و از دورى و بد داشتن و راندنت به پناه خود در آورده، و در جايگاه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٠، ص ٣٤٢.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.