جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤١ - غزل ٨٧ ز آن يار دلنوازم، شكرى است با شكايت
محبوبا! جذبه جمال ممزوج با جلال و نازت ما را به خود توجّه مى دهد و مىكشد و تو آن را مى پسندى و حمايت از آن دو مى نمايى. «جانا! روا نباشد خون ريز را حمايت.» (سخنى است عاشقانه؛ هرچند اين عمل، غايت مطلوب عاشق است.) در جايى مى گويد:
|
اى همه كار تو مطبوع و همه جاى تو خوش! |
دلم از عشوه شيرينِ شكر خاىِ تو خوش |
|
|
شيوه ناز تو شيرين، خط و خال تو مليح |
چشم و ابروى تو زيبا، قد و بالاى تو خوش |
|
|
پيش چشم تو بميرم كه بدان بيمارى |
مىكند درد مرا از رُخِ زيباى تو خوش |
|
|
در رهِ عشق كه از سيل فنا نيست گذار |
مىكنم خاطر خود را به تمنّاى تو خوش[١] |
|
|
هر چند بردى آبم، رو از درت نتابم |
جور از حبيب خوشتر، كز مدّعى رعايت |
|
معشوقا! عشقت، رسواى خاص و عامم نمود، تا به حدّى كه مى گويند: فلانى از زهد و قدس و طريقه عموم مردم كناره گرفته، ولى گفتار آنان باعث نخواهد شد كه از درگاهت رو برگردانم؛ زيرا مى دانم اين خواست تو بوده كه رسوايم نمايى تا از نظرها بيافتم و بتوانم با خيال آسوده ياد و مراقبه جمالت را اختيار نمايم و به وصالت راه يابم؛ كه:
٧٠٣
«يا أباذَرٍ! إحْفَظِ اللّهَ، تَجِدْهُ أمامَكَ.»
[٢]: (اى ابوذر! خدا را [در نظر خويش] حفظ كن، تا او را در جلو خو بيابى.) «جور از حبيب خوشتر، كز مدّعى رعايت.» در نتيجه مىخواهد بگويد: حال كه رسوايم ساختى از هجرانم خلاصى بخش. در جايى مىگويد:
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يارب! بلا بگردان |
|
|
اى نور چشم مستان! در عين انتظارم |
چنگ حزين و جامى، بنواز يا بگردان |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٠، ص ٢٦٥.
[٢] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٨٩.